پارت بیست و هفتم :

یک صبحی که هیچ وقت تمام نشود. ایوب باز هم پیام داده بود:
_ کجایی؟ چرا جوابم نمی‌دی عصبیم نکن!
کاش می‌توانستم تمام حسم را به حروف تبدیل کنم و بعد از حروف کلمه بسازم و بعد کلمات را به هم بچسبانم و آن‌گاه جمله‌ی دلخواهم را به او بگویم. جمله‌ای که بتواند تمام حسم را به او منتقل کند؛ بدون آن ‌که بار دیگر بخواهم برایش چیزی توضیح بدهم.
افسوس چنین جمله‌ای نبود؛ اما می‌خواستم حرف بزن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    ایوب کجا بودمسله این است🤔

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    کم کم داره معلوم می‌شه...

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️