پارت بیست و دوم :
_ منتظر تو بودم...
گویی همین دیروز بود که من با ایوب آشنا شده بودم؛ نه، آدمها هیچ گاه نمیتوانند خاطرات را در سرزمین دلشان دفن کنند...خاطرات بذر هستند، در اعماق دلمان کاشته میشوند و رشد میکنند، گاهی آن قدر رشد میکنند که دیگر دلی برایمان نمیماند...دیگر دلی برایم نمانده بود. مریم ایوب را که دید، به من اشارهای کرد و من با او خداحافظی کردم و چند قدم بهسوی ایوب رفتم و کاش نمیرف
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
پریا
0رمان چرتیه حوصله ادمو سر میبره
۲ سال پیشزهرا
0به نظر م ایوب یه رازی داره یا یه چیزی از حداد میدونه نمیدونم چرا نمی زاره ایوب حرف بزنه انسان که فقط نباید با احساس تصمیم بگیره. گاهی باید عقل و منطق داشت
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🌷شاید...
۳ سال پیشاسرا
0ایوب ازحرفاش برداشت بدمی کنه میره سراغ عاطفه آیا
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون 🌷هیچی بعید نیست!
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پریا
0حیف وقت که تلف بشه براش😏😏😏