پارت سی و یک :
گوشیام زنگ میخورد، عاطفه بود. برای دیوانگیام فقط عاطفه را کم داشتم. جوابش ندادم، پیامش را خواندم:
_ همین امروز میخوام ببینمت...بیا خونه مون.
یک لحظه در خیابان ایستادم و به پیامش خیره شدم بدون آنکه حتی فکر کنم. ذهنم خالی خالی شده بود. عاطفه، حداد، بروم خانهشان...
چرا باید بروم خانهشان؟ چرا باید عاطفه به من پیام بدهد؟ چرا میخواهد مرا ببیند؟ همه چیز را فهمیده بود؟

لطفا صبر کنید...

Aa
1چه زن روشنفکری😉🌺