پارت سی و یک :

گوشی‌ام زنگ می‌خورد، عاطفه بود. برای دیوانگی‌ام فقط عاطفه را کم داشتم. جوابش ندادم، پیامش را خواندم:
_ همین امروز می‌خوام ببینمت...بیا خونه مون.
یک لحظه در خیابان ایستادم و به پیامش خیره شدم بدون آن‌که حتی فکر کنم. ذهنم خالی خالی شده بود. عاطفه، حداد، بروم خانه‌شان...
چرا باید بروم خانه‌شان؟ چرا باید عاطفه به من پیام بدهد؟ چرا می‌خواهد مرا ببیند؟ همه چیز را فهمیده بود؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    چه زن روشنفکری😉🌺

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    همه جورش در واقعیت هست.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    عاطفه الان چی می خواد میخادباحدادباشه یادوربشه یاکاری کنه که حدادازش متنفربشه چی ازش میخاد؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️