پارت سی و سوم :
فصل سوم
مادرم خانهی خواهرم بود و من مریم را برای ناهار به خانهمان دعوت کرده بودم. از دیدارهای دوستانه خوشم میآمد؛ اما دوستان زیادی نداشتم. من و مریم چای و کیک خوردیم، سالاد درست کردیم، یک دنیا حرف زدیم و آخر دوتایمان روی مبل لم دادیم. با خودم عهد بسته بودم از گذشته چیزی نگویم. سه ماه گذشته بود و من با هر جان کندنی که بود خودم را به آینده وصل کرده بودم؛ اما مگر میشود گذشته را
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0حدادیاایوب آمده وسالنومبارک خانم گل