پارت سی و سوم :

فصل سوم

مادرم خانه‌ی خواهرم بود و من مریم را برای ناهار به خانه‌مان دعوت کرده بودم. از دیدارهای دوستانه خوشم می‌آمد؛ اما دوستان زیادی نداشتم. من و مریم چای و کیک خوردیم، سالاد درست کردیم، یک دنیا حرف زدیم و آخر دوتایمان روی مبل لم دادیم. با خودم عهد بسته بودم از گذشته چیزی نگویم. سه ماه گذشته بود و من با هر جان کندنی که بود خودم را به آینده وصل کرده بودم؛ اما مگر می‌شود گذشته را Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    حدادیاایوب آمده وسالنومبارک خانم گل

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم همچنین🌷🌷ببخشید دیر پاسخ دادم.

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    👏👏👏💐

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    سپاس فراوان🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️