پارت سی و ششم :
چند دقیقه چشمهایم را بستم، ارتباطم را با دنیای اطرافم از دست دادم، دیگر هیچ صدایی نمیآمد، فقط صدای خاطره را میشنیدم؛ آهسته، لرزان و پر از تردید...
هراس تمام وجودم را گرفت، چشمهایم را گشودم. تنهایی ترسناک است، چه شجاع باشیم و چه نباشیم...تنهایی دردناک است چه صبور باشیم و چه نباشیم...
از جایم بلند شدم و به خانه رفتم. چیزی از من گم شده بود که نمیدانستم چه بود، شاید هم میدانستم
لطفا صبر کنید...
