پارت بیست و سوم :

به خدا دیگه کم آوردم، دوست دارم برم جایی که نه ایوب باشه و نه حداد...جایی برم که دیگه حتی بهشون فکر هم نکنم...من آهن نیستم...هر آدمی ظرفیتی داره...ظرفیت من پُر‌شده واقعا...
_ دوتاشون رو فراموش کن...باهم...مگه اونها کین که نتونی فراموششون کنی...
_ مریم اگه فراموشی آسون بود الان همه‌ی مردم شبها راحت می‌گرفتن می‌خوابیدن نه این که با هر پهلو به پهلو شدن یاد یه خاطره از عزیزشون بیفتن...
زمØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    عالیه ولی وجدانن ۷روزیه پارت اونم کوتاه ادم خسته میشه یاپارت طولانی یاتعدادزیاد

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون. امیدوارم تمامی خوانندگان این رمان من رو ببخشن چون واقعا نمی‌تونم در هفته بیشتر پارت بذارم. ❤❤❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️