پارت بیست و سوم :
به خدا دیگه کم آوردم، دوست دارم برم جایی که نه ایوب باشه و نه حداد...جایی برم که دیگه حتی بهشون فکر هم نکنم...من آهن نیستم...هر آدمی ظرفیتی داره...ظرفیت من پُرشده واقعا...
_ دوتاشون رو فراموش کن...باهم...مگه اونها کین که نتونی فراموششون کنی...
_ مریم اگه فراموشی آسون بود الان همهی مردم شبها راحت میگرفتن میخوابیدن نه این که با هر پهلو به پهلو شدن یاد یه خاطره از عزیزشون بیفتن...
زمØ

لطفا صبر کنید...

ندا
0عالیه ولی وجدانن ۷روزیه پارت اونم کوتاه ادم خسته میشه یاپارت طولانی یاتعدادزیاد