پارت سی و هفتم :

باز هم تماس گرفت، این باردیگر صبوری جواب نمی‌داد، جوابش دادم:
_ بله
_ سلام خوبی خاطره جان؟
از آنهایی که در وقت بحران به من می‌گفتند" خاطره جان" بیزار بودم!
_ چی‌شده؟
_ حداد یه مدته حالش بده، الانم بیمارستانه...بستریه...
واقعا آن لحظه برایم هیچ کس و هیچ چیز مهم نبود؛ حتی اگر عاطفه خبر مرگ حداد را به من می‌داد باز برایم عادی بود. سنگدل شده بودم با همه و حتی با خودم.
_ خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️