پارت بیست و چهارم :

_ نه خب ولی کلا ازدواجی نبودی، فکر می‌کردم کلا قید ازدواج زدی!
کیفم را باز کردم و از آن یک شکلات کوچک درآوردم:
_ می‌خوری؟
حداد طوری نگاهم کرد که گویی غریب‌ترین تصویر دنیا را دیده است. شروع به خوردن شکلات کردم، طعم بی‌نظیری داشت، هیچ وقت در بحرانی‌ترین لحظات زندگی‌ام چیزی نخورده بودم.
_ خب؟ چیزی شده؟ رفتارات عجیب شده...
_ خب خوشحالم دیگه دارم ازدواج می‌کنم...
به حد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارای

    3

    چه عجب این خاطره یه بار فهمید که اشتباه کرده،من فکر کردم حداد اسمشه نگو فامیلیش بود کوروش اسمش بوده،خانم شرقی جان میشه عکس شخصیت هارو هم بزارید

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    مخاطب شخصیت‌ها رو تصور کنه خیلی‌بهتره...ضمنا جامعه پر از حداد و ایوبه...ممنونم از همراهی‌تون

    ۳ سال پیش
  • سارای

    1

    بله راست میگید دنیا پراز حدادهاوایوب هاست،❤❤

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    3

    توشکستای عشقی اشتباهه دنبال جایگزین باشی،اونم یکی مث حداد

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    دقیقا...ممنونم از همراهی‌تون🌷🌷

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    دقیقا...ممنونم از همراهی‌تون🌷🌷

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    5

    خوب که فهمیدی حدادچه ناتوبودامیدوارم خاطره سربرراه بمونه نویسنده جان

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم...ممنونم از همراهی‌تون 🌷🌷🌷

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    منم امیدوارم...ممنونم از همراهی‌تون 🌷🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!