به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت هشتم :
***
پس از سپری کردن یک روز پر کاری در بیمارستان حالا در تاکسی نشسته بود. آنقدر خسته بود که اگر راننده همینطور آرام و ملایم ماشین را میراند خوابش برد. یک خیابان مانده به کوچهی خودشان چشمش به مغازهی اسباببازی فروشی افتاد. به یاد طناز افتاد ک ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

محیا
0وای چی میخوان از این دوتا