به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت هجده :
فردین را به اتاقی در انتهای راهرو بردند. با بستن درب، سکوتی مرگبار فضای اتاق را پر کرد. جانان، همچون سایهای در نور کمجان لوستر، روی صندلی چرمی پشت میز نشسته بود. وقتی چشمانش به قامت فردین افتاد، برقی از کینه و اشتیاقی بیمارگونه در نگاهش درخشید.
مردان سیاهپوش بدون کلامی خارج شدند و درب را پشت سرشان بستند. جانان از جایش برخاست. حرکتش آرام و در عین حال درنده بود. با فاصلهای اندک پی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
تا ببینیم چی میشه نویسنده چه فکرایی داره
۲ هفته پیشمحیا
0بله خوبه که خودش مرد و قلب اون پسربیچاره رو از *** ش در نیاوردن 😔🫣
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😢😢🥹🥹👌👌👌
۲ هفته پیشمهسا
1خداروشکر که این یارو مردو واسه مردنش مستقیما فردین و طلا کاری نکردن و این وسط یه بیچاره دیگه هم جونشو از دست نداد .. البته نمیدونم چرا حس میکنم شاید نمرده باشه
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
انشاالله در آینده 🌹🌹 مرسی که همراهم هستین
۲ هفته پیشفروغ
1اینا خانوادگی ادمای کثیفی بودن از پدر و بچه ها و داییشون
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا🤭🥴
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0حالا با مرگ پدر اونا میتونن از اینجا برن یا هنوزم زندونی هستن 🙄💜💜