به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت نوزده :
***
اتاق که تا چند ساعت پیش پناهگاهی برای آرامش بود، حالا با سنگینی آن فاجعه، نفسگیر و خفقانآور به نظر میرسید. صدای هقهقهای طلا، در سکوت شب، همچون صدای شکسته شدن شیشهای در میان کویر، میپیچید.
دخترک بر لبهی تخت نشسته بود. شانههایش به شدت میلرزید و صورتش را میان دستانش پنهان کرده بود. او فقط یک شاهد نبود، او یک پرستار بود، یا دستکم کسی بود که میدانست مرز میان زندگی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فروغ
1من موندم طلا چرا برای یک ادم کثیف گریه میکنه .جهان و جانانم بچه های همون پدرن .پدر کثیف بوده خیلی هارو نابود کرده بچه هاشم مثل خودش بودن .بعدم اگه نمیمرد باید قلب یه جوون و برای این لجن دم مرگ در می اوردن
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
طلا به خاطر شغلش که سعی بر نجات آدما داره اینجوری شخصیتی داره... دلش مرگ کسی رو نمیخواد... از این سوخت یک پسر، پدرش رو کشت... به خاطر این دلش برای جانان سوخت چون یه دختر مرگ پدرش براش سخته
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0انگار رو اون گلوله رو از پای من در می آوردن خیلی دردناک بود بیچاره ها با اوناچکار دارن نکنه همون پسریه که میخواستن قلبشو پیوند بزنن😱😔❤️❤️