به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت ششم :
***
پنج روز از بستری شدن پدرش میگذشت. آن روز شیفت کاری نداشت و در خانه مانده بود. غرق در عالم خود، درحال غذا درست کردن بود که حضور کسی را در آشپزخانه احساس کرد. سرش را به عقب چرخاند. مادرش را دید که پس از چند روز پا به آشپزخانه، حریمی که روزی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

رویا یزدانپور
0واقعا گاهی اوقات لازمه که جلوی پدر یا مادر بایستی و از ناحق بودن کارشون بگی. کاری که دوست داشتن به سبک خودشون پیش ببرن اما وقتی نشده گناهش رو پای دیگری میندازن و اینجا هم چه دیواری کوتاه تر از طلا؟ ولی دلم برای نبود پدرش سوخت. پدرش حداقل با نگاه حمایتش میکرد