به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت دوازده :
***
با صدای باز شدن درب، فردین که روی تکمبل مخمل اتاق مچاله شده بود، همچون فنری رها شده از جا پرید. لحظاتی طول کشید تا گیجی خواب جای خود را به واقعیت بدهد. قبل از اینکه نگاهش به سوی درب بچرخد، ناخودآگاه به سوی تخت کشیده شد؛ جایی که طلا در خودش جمع شده و غرق خواب بود، همچون غنچهای که از سرمای زمستان میلرزید.
جهان مقابل درب ایستاده بود. دست به سینه، با ظاهری که در عین آراستگی، بوی Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
همینو بگو🥴🥴🤣🤣
۳ هفته پیشمحیا
0فردین چقدر جنتلمنه😊🥰.
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بله پسرمون آقاست🥹🤭
۳ ماه پیشفروغ
1ای کاش طلا به هما میگفت یا اینکه یه نامه می نوشت تو اتاقش میزاشت
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
طلا انقدر ترسیده بود که به هیچی فکر نمیکرد
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0طلا هم چه حرفا میزنه ..اخه فردین و این داستانا..