به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت دوازده :
***
با صدای باز شدن درب، فردین که روی تکمبل مخمل اتاق مچاله شده بود، همچون فنری رها شده از جا پرید. لحظاتی طول کشید تا گیجی خواب جای خود را به واقعیت بدهد. قبل از اینکه نگاهش به سوی درب بچرخد، ناخودآگاه به سوی تخت کشیده شد؛ جایی که طلا در خودش جمع شده و غرق خواب بود، همچون غنچهای که از سرمای زمستان میلرزید.
جهان مقابل درب ایستاده بود. دست به سینه، با ظاهری که در عین آراستگی، بوی
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
