به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت یازده :
***
پلکهایش گویی به سرب متصل بودند؛ سنگین، دردناک و ناتوان. با تقلا و دردی که همچون خنجری در شقیقههایش میچرخید، چشمانش را گشود. ابتدا اطراف در هالهای از مه غلیظ و خاکستری غرق بود، اما کمکم جایجای محیط برایش واضح شدند. نالهای خفه، بیاختیار از گلویش بیرون آمد.
صدایی از کنج اتاق، درست از سمت پنجره، سکوت را شکست.
- بیدار شدی؟
دخترک سرش را با حرکتی کُند و دردناک چرخاند
لطفا صبر کنید...

محیا
0آخی فقط یه هفته بعد از ازدواج 😔❤️