به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت یازده :
***
پلکهایش گویی به سرب متصل بودند؛ سنگین، دردناک و ناتوان. با تقلا و دردی که همچون خنجری در شقیقههایش میچرخید، چشمانش را گشود. ابتدا اطراف در هالهای از مه غلیظ و خاکستری غرق بود، اما کمکم جایجای محیط برایش واضح شدند. نالهای خفه، بیاختیار از گلویش بیرون آمد.
صدایی از کنج اتاق، درست از سمت پنجره، سکوت را شکست.
- بیدار شدی؟
دخترک سرش را با حرکتی کُند و دردناک چرخاند
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

شادان
0چقد سخت واسه فردین ..