به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سیزده :
در سکوت سنگینی که فضای اتاق را پر کرده بود، با صورتهایی درهم رفته، تنها چند لقمه از صبحانهای که همان خدمتکار دیشب آورده بود، خوردند. فردین جرعهای از چایش را سر کشید و از لب تخت برخاست. از کولهاش تیشرتی سفید بیرون آورد. سپس بیاعتنا به حضور طلا، پلیور مشکیاش را از تن درآورد. دخترک که سرگرم نوشیدن چای بود، با دیدن بالا تنهی برهنهی او، سرش را پایین انداخت و گرمای خجالت، گونهه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
