به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سیزده :
در سکوت سنگینی که فضای اتاق را پر کرده بود، با صورتهایی درهم رفته، تنها چند لقمه از صبحانهای که همان خدمتکار دیشب آورده بود، خوردند. فردین جرعهای از چایش را سر کشید و از لب تخت برخاست. از کولهاش تیشرتی سفید بیرون آورد. سپس بیاعتنا به حضور طلا، پلیور مشکیاش را از تن درآورد. دخترک که سرگرم نوشیدن چای بود، با دیدن بالا تنهی برهنهی او، سرش را پایین انداخت و گرمای خجالت، گونهه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بخون گلی🌹
۳ هفته پیشرزا
0قلمت عالیه عاطفه جان خدا قوت پارت های رایگان چه زمانی آپ می شه
۳ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
لطف دارین 🌹 روزای پنجشنبه هست
۳ هفته پیشمحیا
0چه جهنمی 😔😱 کی قراره از اونجا برن بیرون
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خدا داند🥲
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0عجب سرنوشتی توی این جهنم براش رقم خورده خدا داند