به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفده :
***
فردین درحالیکه با دقت دکمهی طلایی سرآستین کت خوش دوخت مشکیاش را میبست، نیمنگاهی به سوی تخت انداخت. طلا آنجا نشسته بود و برای بار هزارم، با بیحوصلگی وسایل داخل ساکش را مرتب میکرد، گویی میخواست با این کار، فقط خودش را سرگرم کند. مردجوان بدون اینکه نگاهش را از آیینه بگیرد، پرسید:
- نمیخوای آماده بشی؟
طلا که از صبح دمغ و گرفته بود، حتی سرش را هم بالا نیاورد. با ابرو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

شادان
0این جانان دیگه زده رو دست مادر طلا .. اینقد بدم میاد از این دخترای زورگو خود چسبون..