به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت هفده :
***
فردین درحالیکه با دقت دکمهی طلایی سرآستین کت خوش دوخت مشکیاش را میبست، نیمنگاهی به سوی تخت انداخت. طلا آنجا نشسته بود و برای بار هزارم، با بیحوصلگی وسایل داخل ساکش را مرتب میکرد، گویی میخواست با این کار، فقط خودش را سرگرم کند. مردجوان بدون اینکه نگاهش را از آیینه بگیرد، پرسید:
- نمیخوای آماده بشی؟
طلا که از صبح دمغ و گرفته بود، حتی سرش را هم بالا نیاورد. با ابرو

لطفا صبر کنید...

محیا
0دکتر اون دختره جانان رو بد جوری ضایع کرد 😆ولی امیدوارم تلافی نکنه 🥲❤️❤️❤️