پارت هفده :

***
فردین درحالی‌که با دقت دکمه‌ی طلایی سرآستین کت خوش دوخت مشکی‌اش را می‌بست، نیم‌نگاهی به سوی تخت انداخت. طلا آنجا نشسته بود و برای بار هزارم، با بی‌حوصلگی وسایل داخل ساکش را مرتب می‌کرد، گویی می‌خواست با این کار، فقط خودش را سرگرم کند. مردجوان بدون اینکه نگاهش را از آیینه بگیرد، پرسید:
- نمی‌خوای آماده بشی؟
طلا که از صبح دمغ و گرفته بود، حتی سرش را هم بالا نیاورد. با ابرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت طلا در رمان به آغوش تو محتاجم طلا
تصویر شخصیت فردین در رمان به آغوش تو محتاجم فردین
تصویر شخصیت هما در رمان به آغوش تو محتاجم هما
تصویر شخصیت جهان در رمان به آغوش تو محتاجم جهان
تصویر شخصیت جانان در رمان به آغوش تو محتاجم جانان
تصویر شخصیت سپهر در رمان به آغوش تو محتاجم سپهر
تصویر شخصیت نوید در رمان به آغوش تو محتاجم نوید
تصویر شخصیت آرش در رمان به آغوش تو محتاجم آرش
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    دکتر اون دختره جانان رو بد جوری ضایع کرد 😆ولی امیدوارم تلافی نکنه 🥲❤️❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😂 😂 😂

    ۱ ماه پیش
  • محیا

    0

    چه دنیای بی رحمیه این مافیا که حتی به پدر ونزدیکان خودشونم رحم نمیکنن.😔💚💚

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️