به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شانزده :
***
فینفینکنان، با دستانی لرزان و احتیاطی ماهرانه، پنبه را آرام روی زخمهای صورت فردین میکشید و زیر لب، با خشم و بغض پچ زد:
ـ خدا لعنتتون کنه... .
در اتاق منتظر فردین بود که آن دو مرد سیاهپوش، همانهایی که دیدنشان لرزه به جانش میانداخت، تن بیجان فردین را آوردند و جعبههای کمکهای اولیه را بیهیچ حرفی به دست دخترک دادند و رفتند.
پس از اینکه مطمئن شد زخمهای فردین ت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اینو بگو دختر ناز بذار برای بیمارستان نه این جهنم🥴
۲ هفته پیشفروغ
1طلا داره اشتباه میکنه وسط یه مشت بی وجدان یه ادم مورد اعتماد باعث دلگرمیه .وای این جانان چقدر نچسبه
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دخترمون اون گلدون شکستن دکی مثلا بهش برخورد دیگه 🤣 اومد ناز کنه وگرنه جرئتش رو داره به نظرتون... جانان🥴
۲ هفته پیشمهسا
1روانیای بی رحم
۲ هفته پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
1ناز نکن دیگه طلا بیرون از اینجا نمیتونی دووم بیاری میون یه مشت گرگ پست فطرت