به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت شانزده :
***
فینفینکنان، با دستانی لرزان و احتیاطی ماهرانه، پنبه را آرام روی زخمهای صورت فردین میکشید و زیر لب، با خشم و بغض پچ زد:
ـ خدا لعنتتون کنه... .
در اتاق منتظر فردین بود که آن دو مرد سیاهپوش، همانهایی که دیدنشان لرزه به جانش میانداخت، تن بیجان فردین را آوردند و جعبههای کمکهای اولیه را بیهیچ حرفی به دست دخترک دادند و رفتند.
پس از اینکه مطمئن شد زخمهای فردین ت
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دقیقا، بچم یکم بهش برخورده 🤣🤣🤣
۵ روز پیشرزا
0چقدر این جانان رو مخه ولی طلا جون همچی خبطی نکن بری جدا برا خودت اینجا گرگ های درنده زیادن دستت طلا بانوی خوش قلم
۶ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹 گلم
۶ روز پیشمحیا
1ناز نکن دیگه طلا بیرون از اینجا نمیتونی دووم بیاری میون یه مشت گرگ پست فطرت
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
اینو بگو دختر ناز بذار برای بیمارستان نه این جهنم🥴
۳ ماه پیشفروغ
1طلا داره اشتباه میکنه وسط یه مشت بی وجدان یه ادم مورد اعتماد باعث دلگرمیه .وای این جانان چقدر نچسبه
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دخترمون اون گلدون شکستن دکی مثلا بهش برخورد دیگه 🤣 اومد ناز کنه وگرنه جرئتش رو داره به نظرتون... جانان🥴
۳ ماه پیشمهسا
1روانیای بی رحم
۳ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
🥹🥹
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0طلا جونم ناز نکن بیرون از این اتاق خیلی منتظران تا تنها گیرت بیارن