لیست کلیه پارتهای رمان بازی مات : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 41
-
رمان بازی مات - پارت 21
چند دقیقه اول، همهچیز مطابق انتظار پیش رفت. روشا انگار هیچوقت از این فضا دور نشده بود. نگاهش روی اعداد و الگوهای نمایشگر میچرخید و با همان خونسردی همیشگی، پاسخها را یکییکی ثبت میکرد. سرعت تحلیلش آنقدر بالا بود که فرصت فکر کردن را از رقیبهایش میگرفت. یکی از مردها با خنده گفت: - گفتم که......
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 22
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، هوای شب خنکتر از چیزی بود که روشا انتظار داشت. کیفش را روی شانهاش انداخت و چند لحظه به خیابان خلوت روبهرو خیره ماند. هنوز صدای تشویقها و تبریکهای داخل سالن در گوشش میپیچید. آراز کنار ماشین ایستاده بود و با لبخند نگاهش میکرد. - خب؟ روشا نگاهش را سمت او چرخاند. -...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 23
چند دقیقه بعد تلفنش زنگ خورد، دلم نمیخواست جواب بدهد ولی از طرفی دوست نداشت بیشتر از این آراز را نگران کند. - خوب روشا؟ دیدم نرگس اومد بیرون - آره... خوبم - چی شد؟ - هیچی یکم بحث کردیم - به اون چه ربطی داره؟ روشا نمیتوانست به آراز دلیل واقعی عصبانیت نرگس را بگوید. نمیتوانست بگوید که نرگس بخاطر...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 24
شهاب چند ثانیه همانجا ایستاد. رسید را دوباره نگاه کرد؛ انگار امیدوار بود مبلغ را اشتباه دیده باشد...اما نه، دقیقاً به اندازه خسارت آینه پرداخت شده بود. نفسش را با کلافگی بیرون داد، گوشیاش را از جیبش بیرون کشید و شماره روشا را گرفت. بوق اول... دوم... سوم... روشا درست قبل از اینکه تماس قطع شود، ج...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 25
شهاب روی مبل نشسته بود و تلویزیون روشن بود، اما حتی یک کلمه از برنامه را نمیشنید؛ کنترل را چند بار بین انگشتهایش چرخاند و آخر سر روی میز گذاشت. فکرش هنوز پیش چند ساعت قبل بود. روشا که بدون اینکه اجازه بگیرد، کارت کشیده بود و رفته بود. لبخند کوتاهی زد. - دختر عجیبیه... هر کس دیگری بود، شاید خوشح...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 26
روز بعد، با خسته نباشید گفتن استاد، دانشجوها با سروصدا از کلاسها بیرون ریختند. راهرو دوباره شلوغ شد. روشا در حالی که بند کیفش را روی شانهاش جابهجا میکرد، از کلاس بیرون آمد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی آشنا از پشت سرش بلند شد. - خانم بدقول! روشا برگشت و با لبخند گفت: - من که قولی ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 27
روشا بعد از چند لحظه به ساعتش نگاه کرد و از جا بلند شد. - فکر کنم پنج دقیقهات خیلی وقته تموم شده. شهاب هم لبخند زد و از روی نیمکت بلند شد. - یعنی جلسه امروز هم تموم شد؟ - فعلاً. - نمرهام؟ روشا کیفش را روی شانهاش انداخت و چند قدم عقب رفت. - هنوز اعلام نشده. - خیلی بیرحمی. - نه، فقط دارم منصفان...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 28
چند دقیقه اول را در سکوت به مسیر خیره شده بودند. شهاب نگاهی به روشا انداخت. - امروز زیادی آرومی. روشا بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - همیشه آرومم. شهاب خندید. - نه... همیشه یا داری متلک میندازی یا داری امتحانم میکنی. - مگه فرقی هم میکنه؟ - آره. - چه فرقی؟ - وقتی متلک میندازی، یعنی حالت خوبه. روشا ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 29
شهاب آرام وارد خانه شد. فضای خانه ساده بود؛ اما تمیز و مرتب. روی دیوار چند عکس خانوادگی قدیمی و کنار پنجره چند گلدان کوچک دیده میشد. روشا مستقیم به سمت اتاق رفت. - قهرمان؟ مهمون داریم. صدای ضعیفی از داخل اتاق آمد. - کیه؟ - یکی که میخواد ببینه تو چقدر شجاعی. شهاب کنار در ایستاد. پسربچهای حدود ه...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 30
شهاب پشت فرمان نشست، اما دستش روی سوئیچ ثابت ماند. نگاهش بیاختیار به روشا کشیده شد. روشا سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه میکرد؛ انگار نمیخواست هیچ حرف دیگری درباره آن خانه زده شود. چند لحظه بعد، شهاب بالاخره ماشین را روشن کرد. موتور با صدای آرامی جان گرفت و خودرو به راه افتاد. چند...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 31
- مگه نشنیدی میگن امیرا اکثرا دویست و شش دارن تک پرم نیستن شهاب ابرویی بالا انداخت - آهان.. نخیر من مثل امیرا نیستم تازشم دویست و شش مال من نیست مال دوستمه ماشین خراب بود چند روزی ازش قرض گرفتم روشا ریز خندید و آهسته گفت: - یعنی تک پری؟ شهاب زیر لب جواب داد - فعلاً بی پر و بالم روشا دوست داشت بگو...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 32
روز بعد، نزدیک ظهر، روشا از خواب بیدار شده بود که گوشیاش زنگ خورد. با دیدن اسم شهاب روی صفحه، چند ثانیه مکث کرد. بالاخره تماس را جواب داد. - بله؟ صدای شهاب از آن طرف خط، برخلاف همیشه، کمی مردد بود. - سرت شلوغه؟ روشا به ساعتش نگاه کرد. - یه کم. چرا؟ - یه پیشنهاد کاری دارم. ابروی روشا بالا رفت. - ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 33
روز بعد، روشا کمی زودتر از ساعت نه به مغازه رسید. تا نزدیک مغازه شد، شهاب را دید که مشغول باز کردن قفل بود. با دیدن روشا، لحظهای مکث کرد و لبخند زد. - صبح به خیر. فکر نمیکردم امروز اینقدر زود برسی. روشا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - زود؟ هنوز نه نشده. خودت گفتی از نه شروع میکنیم، منم گفتم به...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 34
وقتی شهاب به خانه برگشت بازم سکوت خانه توی ذوقش زد. باز هم تنهاییاش را به یادش آوردند. از سفرهای همیشگی پدرش خسته بود و دلش میخواست گاهی کسی منتظرش باشد. با بی حوصلگی لباسهایش را عوض کرد و به سراغ یخچال رفت ولی دیدن خامه صبحانه در بی ربطترین حالت ممکن یک چراغ توی سرش روشن کرد. باید کاری میکر...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 35
بعد از تمام شدن سیل مشتریهایی که شهاب را خسته ولی خوشحال کرده بودند، شهاب رو به روشا گفت: - اون موقع که یه قهوه ندادی حداقل الان بده خستگیم در بره روشا با لبخند مشغول درست کردن قهوه شد - پا قدمت خوبهها، از وقتی اومدی مشتریام بیشتر شدن - پس باید بهم پورسانت بدی - ای بچشم موقعی که روشا داشت فنجان...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 36
روشا نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقش انداخت؛ برای زنگ زدن به مادرش واقعاً دیر وقت بود. آهی کشید و لبه تخت نشست. دستبند روی دستش خودنمایی کرد و باعث لبخند روی لب روشا شد. دستش را بالا آورد و به دستبند نگاهی انداخت. با انگشت اشارهاش دستبند را لمس کرد. ته دلش حسهای متضادی ایجاد شد، حس دوست داشتن، و...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 37
شهاب از دیدن دستبندی که خریده بود روی دست روشا احساس رضایت کرد و لبخند ملیحی زد که فقط خودش دلیلش را میدانست. - هر چیزی که نیازه بگو تو راه بخریم، خوراکی، پوشاک، بهداشتی، خلاصه هرچی روشا نگاهی به نیمرخ شهاب انداخت و از ذوق شهاب برای دیدن امیرعلی لذت برد - چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ - هیچی... و...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 38
خوشبختانه مزون آنروز خیلی شلوغ نبود، فقط یک مورد توی فاکتورهای خرید پیش آمده بود که به لطف روشا حل شد - چه خوب که هستی، تنهایی حوصلم نمیکشید این فاکتورا رو بررسی کنم - کاری نکردم... آره یکم حوصله میخواد روشا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - شهاب - جا... بفرمایین - میشه من امروز زودتر برم، هنوز کل...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 39
روز بعد روشا به شهاب اطلاع داد که نمیتواند به مزون برود و بجای آن با آراز قرار ملاقات گذاشت. سعی کرد همان مدلی تیپ بزند که مورد پسند آراز بود، همان عطر، همان مدل کفش و همان مدل مو... جز به آراز به هیچ چیز دیگر فکر کند. وقتی داخل رستوران روبروی آراز نشست فهمید که دلتنگی آراز یکطرفه نبود. - آقای ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 40
در طول یکروز عادی شهاب مدام داشت به یک تصمیم مهم فکر میکرد. هزارتا سوال در سرش وجود داشت - آیا واقعاً تصمیم درستیه؟... اصلاً باید چی بهش بگم؟ چطوری بگم؟... اصلاً گیرم گفتم روشا چه جوابی قراره بده؟ آیا واقعاً برای هر جوابی آمادم؟ بعد از آخرین کلاس رو به روشا گفت: - امروز مزون خیلی کاری نداریم تو ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
