بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت بیست و ششم :
روز بعد، با خسته نباشید گفتن استاد، دانشجوها با سروصدا از کلاسها بیرون ریختند. راهرو دوباره شلوغ شد.
روشا در حالی که بند کیفش را روی شانهاش جابهجا میکرد، از کلاس بیرون آمد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی آشنا از پشت سرش بلند شد.
- خانم بدقول!
روشا برگشت و با لبخند گفت:
- من که قولی ندادم.
شهاب دستهایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و کنار او ایستاد.
- قبول... و
لطفا صبر کنید...

ریحان
2مگه دانشگاه زنگ تفریح داره ک زنگ خورده!