پارت بیست و ششم :

روز بعد، با خسته نباشید گفتن استاد، دانشجوها با سروصدا از کلاس‌ها بیرون ریختند. راهرو دوباره شلوغ شد.
روشا در حالی که بند کیفش را روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کرد، از کلاس بیرون آمد. هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی آشنا از پشت سرش بلند شد.
- خانم بدقول!
روشا برگشت و با لبخند گفت:
- من که قولی ندادم.
شهاب دست‌هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد و کنار او ایستاد.
- قبول... و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحان

    2

    مگه دانشگاه زنگ تفریح داره ک زنگ خورده!

    ۲ هفته پیش
  • بهار

    0

    🤣🤣وای عالی بود

    ۲ روز پیش
  • ریحان

    0

    عجیبه دانشگاه ما ک نداره😂

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️