پارت بیست و دوم :

وقتی از ساختمان بیرون آمدند، هوای شب خنک‌تر از چیزی بود که روشا انتظار داشت.
کیفش را روی شانه‌اش انداخت و چند لحظه به خیابان خلوت روبه‌رو خیره ماند. هنوز صدای تشویق‌ها و تبریک‌های داخل سالن در گوشش می‌پیچید.
آراز کنار ماشین ایستاده بود و با لبخند نگاهش می‌کرد.
- خب؟
روشا نگاهش را سمت او چرخاند.
- خب چی؟
آراز در ماشین را باز کرد.
- یعنی این‌همه سال منتظر یه لحظه بو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    1

    الله اکبر، روشا اگه واقعا هدف مهمی داره از کارهاش با شهاب اینجا جاشه که به نرگس بگه

    ۵ ساعت پیش
  • Shadi

    0

    وای چقدر بد شد یعنی روشا کجا میره

    ۱۱ ساعت پیش
  • دلارام

    1

    وای چقدر بد شد واسه روشاکاش نرگس زود قضاوت نمیکرد ولی کاره روشا هم. درست نبود

    ۱۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️