بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت سی :
شهاب پشت فرمان نشست، اما دستش روی سوئیچ ثابت ماند. نگاهش بیاختیار به روشا کشیده شد.
روشا سرش را به شیشه تکیه داده بود و بیرون را نگاه میکرد؛ انگار نمیخواست هیچ حرف دیگری درباره آن خانه زده شود.
چند لحظه بعد، شهاب بالاخره ماشین را روشن کرد. موتور با صدای آرامی جان گرفت و خودرو به راه افتاد.
چند دقیقه اول، هیچکدام حرفی نزدند.
سکوت، این بار نه سنگین بود و نه آزاردهنده؛ فقط
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو شریفی | نویسنده رمان
درست میگین بروی چشم
۶ روز پیشسوگند
0چشمت بی اشک🎀 بازم عذر میخوام.
۵ روز پیشهناسه
4بهش نمیاد دختر بدی باشه ولی این که بایکی هم خواب میشه و سعی در جلب توجه یکی دیگه داره و یواشکی کمک های بزرگ میکنه،باعث میشه آدم هنگ کنه😶 🌫️😶 🌫️🙄🙄
۷ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
آدمای خاکستری...
۶ روز پیشمهسا
2داستان هنوز گنگه.. نویسنده خیلی وقته مارو تو خماری گذاشتی یه کوچولو از هدف روشا رو نمایان کن دیگه
۷ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
بروی چشم
۶ روز پیشزهرا
1خیلی قلم قوی داری نویسنده جونم ولی یکم کند پیش میره بازم ببخشید اگه جسارت کردم چون شما بهتر از ما میدونین چطوری پیش ببرین💗😘❤️🙏😔🌱👌
۷ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون. نه اتفاقا خوشحال میشم بگین. چشم روند رو تند میکنم
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...

سوگند
5سلام. خسته نباشی خانم نویسنده عزیزم؛ قصد دخالت ندارم اما بنظرم یکم رمانت جلو ببر و ی جوری جلو ببر که ما که خواننده هستیم هم جذب رمان بشیم هم کنجکاو..:) آخه بیشتر پارت های رمان درمورد مکالمات عادیه شهاب و روشا هستش.. موفق باشی گلم🎀💕