بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت سی و ششم :
روشا نگاهی به ساعت روی دیوار اتاقش انداخت؛ برای زنگ زدن به مادرش واقعاً دیر وقت بود.
آهی کشید و لبه تخت نشست. دستبند روی دستش خودنمایی کرد و باعث لبخند روی لب روشا شد.
دستش را بالا آورد و به دستبند نگاهی انداخت. با انگشت اشارهاش دستبند را لمس کرد.
ته دلش حسهای متضادی ایجاد شد، حس دوست داشتن، وابستگی، ترهم و حتی پشیمانی...
شاید نباید این بازی را شروع میکرد و یا شاید بهتر بود
لطفا صبر کنید...
