بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت سی و سوم :
روز بعد، روشا کمی زودتر از ساعت نه به مغازه رسید. تا نزدیک مغازه شد، شهاب را دید که مشغول باز کردن قفل بود.
با دیدن روشا، لحظهای مکث کرد و لبخند زد.
- صبح به خیر. فکر نمیکردم امروز اینقدر زود برسی.
روشا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- زود؟ هنوز نه نشده. خودت گفتی از نه شروع میکنیم، منم گفتم بهتره از همون اول دیر نرسم.
شهاب کرکره را بالا کشید و گفت:
ـ منظورم این نبود که د
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
وکیلی
0دست گلت دردنکنه💐❤️
۲ هفته پیشهدیه
0خسته نباشی امیدوارم خوب تموم بشه
۴ هفته پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
سلام عزیزم لطف داری منم امیدوارم آخر داستان مورد پسندتون باشه
۴ هفته پیشراز
0عالی بود هسته نباشید
۴ هفته پیشراز
0عالی بود هسته نباشید
۴ هفته پیشبهار
0ای جانم کاش کادو ی بوسه باشه ولی فکر کنم میخواد مقدار زیادی از پول عمل امیرعلی رو بده
۱ ماه پیشزهرا
0رمان خوبیه ولی ای کاش 2تا پارتٱ۲
۱ ماه پیشنفس
0طفلی بچم شهاب.
۱ ماه پیشمامان عسل
0دست مریزاد به قلم زیبایت آرزو جان 👏 از خواندن رمان لذت میبرم ..خدا کنه روشا انتقام به شهاب و از دهنش دور کنه پسرم گناه داره حاجی توکل پسر خوبیه 🤗
۱ ماه پیشزهرا
0تولدت مبارک نویسنده جونم انشالله تمام آرزوهات خاطرشن عزیزم خیلی ممنون بابت پارت طولانی🙏👌🌱💋🌺💗🥰💫
۱ ماه پیشمامان پری
0خیلی رمان بازی مات را دوست دارم
۱ ماه پیشارام
0بسیار عالی و با ظرافت به قلب آدم میشینه قلمتون
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شهناز
0عالیه فقط میخوام زودتر دلیل *** به شهاب رو بفهم