پارت سی و سوم :

روز بعد، روشا کمی زودتر از ساعت نه به مغازه رسید. تا نزدیک مغازه شد، شهاب را دید که مشغول باز کردن قفل بود.
با دیدن روشا، لحظه‌ای مکث کرد و لبخند زد.
- صبح به خیر. فکر نمی‌کردم امروز این‌قدر زود برسی.
روشا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- زود؟ هنوز نه نشده. خودت گفتی از نه شروع می‌کنیم، منم گفتم بهتره از همون اول دیر نرسم.
شهاب کرکره را بالا کشید و گفت:
ـ منظورم این نبود که د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    0

    ای جانم کاش کادو ی بوسه باشه ولی فکر کنم میخواد مقدار زیادی از پول عمل امیرعلی رو بده

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    0

    رمان خوبیه ولی ای کاش 2تا پارتٱ۲

    ۳ روز پیش
  • نفس

    0

    طفلی بچم شهاب.

    ۴ روز پیش
  • مامان عسل

    0

    دست مریزاد به قلم زیبایت آرزو جان 👏 از خواندن رمان لذت میبرم ..خدا کنه روشا انتقام به شهاب و از دهنش دور کنه پسرم گناه داره حاجی توکل پسر خوبیه 🤗

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    0

    تولدت مبارک نویسنده جونم انشالله تمام آرزوهات خاطرشن عزیزم خیلی ممنون بابت پارت طولانی🙏👌🌱💋🌺💗🥰💫

    ۴ روز پیش
  • مامان پری

    0

    خیلی رمان بازی مات را دوست دارم

    ۴ روز پیش
  • ارام

    0

    بسیار عالی و با ظرافت به قلب آدم میشینه قلمتون

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️