پارت شانزده :

شهاب سکوت کرد، اما تصمیمش را گرفته بود.
بعد از تمام شدن کلاس، این بار خودش از روشا می‌پرسید این چند روز کجا بوده است.
زنگ پایان کلاس که خورد، صدای بسته شدن کتاب‌ها و کشیده شدن صندلی‌ها فضای کلاس را پر کرد.
روشا طبق عادت، قبل از اینکه جمعیت راه بیفتد، لپ‌تاپ و جزوه‌هایش را داخل کوله انداخت. می‌خواست مثل چند روز گذشته بی‌سروصدا از کلاس خارج شود.
هنوز دو قدم بیشتر برنداشته ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    2

    خوشم میاد از زنایی که ،رو پای خودشون وایمیستن و نون زحمتتون رو میخورن.ای جان که چند تا مرد هم ،حسرت داشتنش رو بخورن ،دیگه معرکه میشه🤣

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آره دقیقاااااا

    ۴ هفته پیش
  • مهسا

    1

    روشا رو میخوان ببرن قمار؟

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    مثل اینکه

    ۴ هفته پیش
  • فریبا

    2

    بنظرمیاد آراز آدم جالبی نباشه

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آخی چرا؟

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️