پارت سیزده :

وقتی به خانه برگشت، ناخودآگاه جای خالی شهاب را حس کرد؛ حسی که خودش هم از آن سر درنمی‌آورد.
کلافه کیفش را روی مبل انداخت.
- واقعاً دلتنگش شدم؟
با اخم سرش را تکان داد؛ انگار می‌خواست این فکر را از ذهنش بیرون کند.
نه... دلتنگی نبود. فقط چند هفته بود که حضور شهاب، کل‌کل‌هایش، جواب‌های آماده‌اش و حتی آن لبخندهای خونسردش، تبدیل به بخشی از روزهایش شده بود. حالا که چند ساعت از او خب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهار

    2

    ایا شهاب چکار کرده که روشا میخواد نقطه ضعف ازش پیدا کنه🤔

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    باید فهمید😉🙈

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️