پارت هفده :

روشا در را پشت سرش بست و کیفش را روی صندلی انداخت. خانه ساکت‌تر از همیشه بود؛ همان سکوتی که همیشه فرصت فکر کردن به چیزهایی را می‌داد که دوست داشت فراموششان کند.
چند قدم برداشت اما دوباره ایستاد.
دستش بی‌اختیار سمت جیب کیفش رفت.
کارت کوچک را بیرون آورد.
چند ثانیه به آن خیره ماند.
- پنج‌شنبه...
فقط یک شب بود. فقط یک بازی.
اما خودش بهتر از هر کسی می‌دانست مشکل همین «فقط

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    خدا کنه روشا سراغ اون بازی داماش نره حس خوبی ندارم👌🙏🌱😔💗

    ۲ هفته پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دیر گفتی رفت. خوبه که کلی پول بدست اورد.

    ۲ هفته پیش
  • مهسا

    1

    خدا اون پسرا رو لعنت کنه که روشا وسوسه کردن.. اگه قولش به مامانش رو بشکنه تا همیشه عذاب وجدان این قضیه ولش نمیکنه

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا لعنتش کنه

    ۴ هفته پیش
  • صدف

    1

    داره جالب میشه

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اخ جون

    ۴ هفته پیش
  • صبا

    1

    قلم خوبی دارید🌹

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️