بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت دوازده :
فردای آن روز بعد از کلاس با آراز قرار داشت. از او خواسته بود کمی بالاتر از دانشگاه منتظرش بماند. نمیخواست نرگس آنها را با هم ببیند. از این همه پنهانکاری خسته شده بود، اما فعلاً راه دیگری نداشت.
وقتی سوار ماشین شد، آراز بدون اینکه حرکت کند، همانطور که دستهایش را روی فرمان گذاشته بود، گفت:
- بخاطر چی نباید میومدم دم در دانشگاه؟
روشا کمربندش را بست.
- بخاطر نرگس... نمیخوØ
لطفا صبر کنید...
