بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت سوم :
آخرشب وقتی همگی برای دیدن ستارهها از توی فضای آزاد روی زمین دراز کشیده بودند.
روشا بخاطر سرمایی بودم پتو را حسابی دور خودش پیچیده بود.
شهاب چند لحظه به آسمان خیره ماند و بعد با اشاره به بالای سرشان گفت:
- اگه دقت کنید، ستارهها همه یه جور چشمک نمیزنن. اونایی که نزدیک افقن بیشتر سوسو میزنن، چون نورشون باید از لایهی ضخیمتری از جو رد بشه و تلاطم هوا باعث میشه نورشون مدام منحرف بشه. ولی سیارهها معمولاً نور آرومتر و ثابتتری دارن. برای همین قدیمیها خیلی وقتها بدون تلسکوپ هم میفهمیدن کدوم جرم، ستارهست و کدوم سیاره.
یه نکتهی جالب دیگه هم هست... اگه یه شب دیدید یه ستاره اصلاً چشمک نمیزنه و خیلی پرنورتر از بقیهست، احتمال زیاد اصلاً ستاره نیست؛ مثلاً میتونه مشتری یا زهره باشه.
لبخند کوتاهی زد و ادامه داد:
- توی شبهای صاف، وقتی چشمتون حدود بیست دقیقه به تاریکی عادت کنه، تعداد ستارههایی که میبینید چند برابر میشه. برای همین من هیچوقت همون اول به آسمون نگاه نمیکنم؛ یه کم صبر میکنم تا چشمم با تاریکی کنار بیاد... اون موقع تازه آسمون واقعی خودش رو نشون میده.
نرگس کنار گوش روشا گفت:
- حاجیمون از ستاره هم سر در میاورد و ما نمیدونستیم
روشا خندید و صدای خندهاش به گوش شهاب رسید؛ کمی دلخور شد و خواست چیزی بگوید ولی ترجیح داد سکوت کند.
هر کسی حرفی زد و گاهی از شهاب راجع به ستارهها سوال میکردند ولی ذهن شهاب هنوز در پی خنده بی ربط روشا بود.
موقع خواب وقتی تقریباً همه به چادرهایشان رفته بودند، روشا رو به شهاب که هنوز دراز کش به آسمان خیره شده بود گفت:
- تو همیشه اینقدر اطلاعات آماده داری؟ یا فقط منتظری یکی یه نگاه به آسمون بندازه تا شروع کنی؟
شهاب لبخند زد و سرش را کمی تکان داد:
- نه، فقط وقتی یکی با اعتمادبهنفس به آسمون نگاه میکنه و فرق ستاره و سیاره رو نمیدونه، یه کم نگران میشم.
روشا ابرو بالا انداخت:
- یعنی الان داری به من توهین میکنی؟
شهاب خونسرد جواب داد:
- نه، دارم سطح آگاهی نجومیت رو بررسی میکنم.
روشا خندید
- و نتیجه؟
شهاب نگاهی به آسمان انداخت و گفت:
- فعلاً در حدی هستی که فقط آرزو کنی یه ستاره بیفته پایین، بعد اسمشو بذاری شهاب!
روشا چند لحظه ساکت ماند و بعد خندید:
- خیلی بامزه بود... ولی بدون از این به بعد هر ستارهای دیدم ازت امتحان میگیرم، حاجی منجم
روشا به چادرشان رفت و شهاب در حالی که دستهایش را زیر سرش قفل کرده بود و به آسمان خیره شده بود، آه عمیقی کشید.
دلش برای مادرش تنگ شده بود. به یاد شبهایی که در ایوان میخوابیدند و او اطلاعات نصفه نیمهاش از ستارهها را به رخ مادر و پدرش میکشید تنگ شده بود. همیشه از اینکه خواهر و برادری نداشت شاکی بود و حالا که مادرش به ستارهای تبدیل شده بود بیشتر نیاز به داشتن حداقل یک خواهر را در خودش احساس میکرد.
روشا که برعکس شهاب به خوابیدن در طبیعت عادت نداشت و حسابی بدخواب شده بود، از چادر بیرون آمد و کنار آتشی که هنوز روشن بود نشست و در حالی که زانوهایش را بغل کرده بود به روبرو خیره شد.
- چایی میخوری؟
نیاز نبود نگاهش را به سمت صاحب صدا بچرخاند، این صدا را خوب میشناخت.
- اگه باشه چرا که نه؟
چند دقیقه بعد لیوان بزرگی از چایی که بخار ازش بلند میشد روبرویش قرار گرفت
- چرا نخوابیدی؟
- بدخواب شدم
شهاب لبخندی زد و گفت:
- قشنگ مشخصه که نازپرودهای و عادت به سختی تو طبیعت خوابیدن نداری... چیه بالشتت سفت بود یا ترسیدی خرس بیاد سراغت؟
روشا به اخم به شهاب خیره شد.
- ولی فکر میکنم تو نازپرودهتر از منی
- حالا چرا انقدر بهت برخورد؟
- چون نیستم
- نازپروده بودن که خوبه
- آره ولی تا وقتی که...
خودش هم نمیدانست ادامه جملهاش چه بود که خوشبختانه شهاب پیگیر ادامه جمله نشد و مشغول خوردن چایی شد.
- مزاحم ستاره بینیت شدم؟
- نه... ستارهها همیشه هستن
لبخندی بی جهت روی لب روشا جا خوش کرد.
شهاب جرعهای از چایش نوشید و گفت:
- ولی آدمها همیشه نیستن.
لطفا صبر کنید...
