پارت چهارم :

روشا نگاهش را از آتش گرفت و به او دوخت.

- فلسفی شدی؟

- نه... واقعیته

چند لحظه فقط صدای سوختن هیزم‌ها بینشان پیچید.

روشا با نوک کفشش تکه‌چوبی را کنار زد و گفت:

- تو همیشه این‌قدر کم حرف می‌زنی؟

شهاب شانه‌ای بالا اند ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!