دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خشاب اثر معصومه ابدالی

رمان خشاب

  • زبان فارسی
  • 14.8K 👁
  • 87 ❤️
  • 89 💬

خلاصه رمان عاشقانه خشاب

خشاب، روایتِ قصه‌ی ویرانگری است که خود محصولِ زندگی‌ای سوخته حبسِ شراره‌های آتش بود. قلمِ تقدیر برای او چنین نگاشت که طیِ پانزده سال از نابود شده‌ای ویرانه تبدیل به هیولایی نابودگر شده و حال... خود قلم به دست گرفته و بر هر ورقی از دفترِ سرنوشتش قصه‌ی دیگری را می‌نوشت و پایانش را هم خود تعیین می‌کرد! از آدمک‌های وصل شده به قصه‌ی تلخش گلوله‌هایی را می‌ساخت و در آخر هرکدامشان را سوی میدانِ جنگی شلیک می‌کرد که بی‌گناه یا گناهکار محکوم به نابود کردنِ دیگری بودند اگر می‌خواستند زنده بمانند! آدمک‌های روایتِ او هرکدام داستانی جدا داشتند... عالمی جدا، بر خاکستری متفاوت از دیگری هم زانو زده بودند. کسی در پیِ معشوق بود، دیگری خون‌خواهِ پدر، زنی برخاسته از خاکسترِ انتقام، مردی به دنبالِ بستنِ پرونده‌ی پانزده ساله‌ی خشاب... پیروزِ میدان کدام یک بود؟ تعیین شده اینکه هرکس راهِ بقای خود را در خاکِ خونینِ این ورطه‌ی جنگ‌زده پیدا می‌کرد از خوش ساختنِ پایانش ملالی نبود؛ اگر کسی هم پیدا می‌شد که راه و شیوه‌ی بقا را در جهانِ خونینِ او آموخته باشد...!

قسمتی از متن رمان خشاب

- دلشوره‌ی چی؟ اون می‌دونه ما اصلا برای چی اینجاییم دیگه.
طلوع نگاه از تلویزیون ربود و با نگریستنِ کاوه، دستش بالا آمد و ناخن‌های بلندِ انگشتِ اشاره‌اش را در بندِ تله‌ی دندان‌هایش محبوس کرده و رهِ جویدنشان را در پیش گرفت. اضطراب در اعماقِ جانش لانه کرده بود و همه هم از بهرِ تلاش‌های ناموفقِ پیشینشان بود که هیچ کدام به فرجام نرسیدند!
- کاش همینطوری باشه که تو میگی.
کاوه با آرامش و اطمینان، پلکِ آرامی زد.
- مطمئن باش همینه
ادامه‌ی بحثشان با خروجِ زن از درگاهِ آشپزخانه، نیمه تمام ماند و بعد از چند ثانیه، پشتِ میزِ مستطیل شکل و چوبیِ میانشان ایستاده و سینیِ نقره‌ای رنگی که دو فنجانِ سفید و حاویِ چای به رویش نشسته و بخارهایشان را به اکسیژنِ اطراف هدیه می‌کردند، روی میز نشاند و خودش روی مبلِ مقابلِ آن دو جای گرفت.
طلوع بینی‌اش را بالا کشید و کاوه با قدری تا کردنِ کمرش، هردو فنجان را از روی میز برداشته و کمرش را که صاف کرد، یک فنجان را مقابلِ طلوع گرفت و دیگری را میانِ انگشتانِ خودش نگه داشت و با زمزمه‌ای آرام، لب به تشکری کوتاه گشود.
- خانمِ حبیبی همونطور که در جریانید...
زن بغضش را فرو فرستاد و سعی کرد چشمانش را از هاله‌ی اشک آلودی که احاطه‌گرشان شده بود، رهایی بخشد.
- می‌دونم!
کاوه سر به زیر افکند و فنجان را میانِ دستانش چرخاند. طلوع مغموم شده و به سختی، جرعه‌ای از محتوای گرمِ درونِ فنجان را از راهِ سد شده‌ی گلویش پایین فرستاد و این غم، نشان دهنده‌ی درکش به خاطرِ از دست دادنِ عزیزترینش بود! با این تفاوت که خودش به دنبالِ نجاتِ جانِ پدرش بود و او هم از بهرِ قطع امیدش، باید قلبِ عزیزش را بیرون می‌کشید و به جانی دیگر، حیاتی دوباره عطا می‌کرد!
زبانش را روی لبانش کشید تا خشکیدگی‌شان را پاک سازد. خم شد و فنجان را روی میز قرار داد. نگاهی به کاوه که چشمانش روی میز متمرکز بودند و گویی در افکارش غوطه‌ور بود، انداخت و وقتی این رودربایستی را از سوی او دید که مانعِ سخن گفتنش می‌شد، دمی عمیق از اکسیژنِ اطرافش گرفت و به ریه‌هایش سپرد. همانطور که انگشتانش را درهم پیچیده و مدام با آن‌ها درگیر بود، صدایش را قدری بلند کرد تا به گوش برسد و بعد، خطاب به زن گفت:
- پدرِ من مشکل قلبی داره که این اواخر...
پیش از آنکه حرفش مجالی برای به پایان رسیدن را داشته باشد، زن میانِ حرفش آمد و با بغض، لب گشود:
- می‌دونم همه‌اش رو! راضی‌ام!
طلوع مردمک‌های خاکستری‌اش را به طرفِ کاوه که پا روی پا انداخته و همچنان در اعماقِ افکارِ ضد و تقیضش دست و پا می‌زد، چرخاند و همزمان با نگریستنش، لبانش را از هم گشود تا سخنی با چرخشِ زبان در مسیرِ دهانش، هم گام با صدایی که از حنجره‌اش خارج می‌شد، به گوش‌ها برسد که در آنی صدای بسته شدنِ در و پس از آن صوتِ نازک و دخترانه‌ای در گوش‌هایش پیچید:
- مامان! کجایی؟ رفته بودم پیش بابا...
واردِ چهارچوبِ درگاهِ راهرو شد و قامتش که میانِ آن جای گرفت، حرفی که خطاب به مادرش قصد داشت تا نقطه‌ی انتهاییِ خویش را طی کند، با دیدنِ طلوع و کاوه به نیمه رسیده و ادامه پیدا نکرد. متعجب و با لبانی که به واسطه‌ی سخن گفتنِ چند ثانیه‌ی پیشش باز شده بودند و حال در همان حالت، به سر می‌بردند، نگاهش را میانِ آن دو که با دیدنش به آرامی، از جای برخاستند، گرداند.
مادرش با شنیدنِ صدای گام‌ها و خودش، همانندِ طلوع و کاوه از جا بلند شده و چادرش را قدری بیشتر روی سرش کشید. هیچ کدام انتظارِ ورودِ او را در این زمان نداشتند؛ منهای طلوع که اصلا او را نمی‌شناخت و شاید تنها چیزی که در فهمش گنجیده بود، نسبتِ مادر و دختریِ آن‌ها بود.
کاوه عجیب به نظر می‌رسید! مدام با پوستِ لبانِ باریکش در جدال بود و گویی قصدِ از میان برداشتنشان را داشت و از سویی دیگر، قلبش بود که نافرمانی می‌کرد و بیش از هر زمانی به سرعتِ کوبشش افزوده بود، چون انتظارِ حضورِ او را نداشت! اصلا چنین زمانی برای ملاقات را تنها به علتِ نبودِ او برگزیده بود و حال از بودنش، سر درنمی‌آورد!
طلوع که جمعِ در سکوت فرو رفته را دید و فکر کرد که تنها به خاطرِ ورودِ متشنج کننده‌ی او، این سکوت اوج کرفته، لب از لب گشود و خیره به دختر، گفت:
- سلام!
دختر کوله‌ی مشکی و قرمز رنگش را که تا نیمه بر دوش انداخته بود، قدری پایین‌تر کشید و ابروانش را با یکدیگر آشتی داد و به آغوشِ یکدیگر دعوت کرد. گامی به سمتشان برداشت و حینی که روی لبانِ صورتی کمرنگش زبان می‌کشید، چشمانِ درشت و مشکی‌اش را ریز کرد و خیره به نگاهِ قهوه‌ای رنگ، کلافه و در عینِ حال شوکه و متعجبِ کاوه پوزخندی زد و سپس، صورتِ گِردش را به سوی طلوع گرداند و گفت:
- علیک! امر؟
طلوع نفس عمیقی کشید و همزمان کاوه با چشمانش، به دختر می‌فهماند که از ساختنِ بحثی جدید پرهیز کند؛ اما زهی خیالِ باطل! او تازه شروع کرده بود!
- راستش ما اومدیم...
دستش را بالا آورد و مانعِ ادامه‌ی خروجِ سخنِ طلوع از دهانش شد. با نهایتِ حرص و عصبانیتی که در ظاهری آرام، روی صورتش از خود رونمایی می‌کرد، مسیرِ گام‌هایش را به سمتِ طلوع متغیر کرد و دستی به موهای خرمایی‌اش که از شالِ حریر و مشکینش گریخته بودند، کشید و آن‌ها به زندانِ اولیه‌شان بازگرداند.
- خوش اومدین! مقدمه چینی برای چیه؟
زن که از وجودِ طوفانیِ دخترش در آن زمان ترسیده بود، آبِ دهانی فرو داد و گام‌هایش را به سوی او برداشت.
- یلدا وایسا...
دخترکِ یلدا نام، سرش را به سمتِ کاوه چرخاند و گفت:
- چیه؟ تیرت به سنگ خورده، اومدی با نامزدت قلبِ بابام رو گدایی کنی؟
طلوع که از این برخوردِ گستاخانه و خشمگینِ یلدا با کاوه تعجب کرده بود، ابرو درهم کشید و با گرداندنِ سرش، مشکوک، کاوه را نگریست که با فوت کردنِ نفسِ سنگینش به بیرون، دستش را میانِ موهای نسبتاً کم پشت و مشکی رنگش می‌کشید. از این حالاتِ مضطربِ او چیزی عایدش نمی‌شد تا قدری به درکش از موقعیتِ اطراف کمک کند!
- بابای من زنده هم نباشه، قلبش رو به هرکی هم بدم به شماها نمیدم! پس جمع کنید کاسه و کوزه‌تون رو!
مادرش کنارش ایستاد و با گرفتنِ بازویش، لب گزید و درحالی که بغضش مرزی تا شکستن نداشت، خطاب به یلدا با صدای آرامی، گفت:
- بس کن دختر، آبرومون رفت!
یلدا با ضرب، بازویش را از حصارِ انگشتانِ مادرش رهایی بخشید و چشم در چشمِ کاوه، خواست دنباله‌ی سخنانش را بگیرد که طلوع به میان آمد و گفت:
- ببخشید، میشه بگین چی شده؟ من که با شما پدر کشتگی‌ای ندارم! اگه هم اینجام فقط به این خاطره که کاوه...
یلدا با سمعِ نامِ کاوه از زبانِ طلوع، پوزخندی زد و در ادامه‌ی حرفِ طلوع، اضافه کرد:
- بله نامزدِ محترمتون گفتن قلبِ پدرِ بنده حراجه و بیاید ببرید؛ ولی متاسفانه باید خدمتتون عارض بشم هیچ احد الناسی حقِ گرفتنِ قلبِ پدرِ من، ازش رو نداره!
طلوع شوکه، چشمانش را میانِ یلدا و کاوه به گردش درآورد که یلدا باز هم رو به کاوه گفت:
- از اینکه یه وقت‌هایی دور از چشمِ من میای با برادرم وقت می‌گذرونی، ممنونم؛ ولی دیگه بودنت دردی رو دوا نمی‌کنه!
کاوه پلک‌ها و دندان‌هایش را روی هم فشرد. نباید طلوع چیزی می‌فهمید؛ نباید!
- این‌ها... یعنی چی؟
یلدا همانطور که به سمتِ اتاقش که در سمتِ چپ و انتهای هال جای گرفته بود، حرکت می‌کرد، خطاب به طلوع گفت:
- یعنی اینکه نامزدت خودش از همه چی خبر داره، از خودش بپرس!
پای راستش را بالا آورد و به گونه‌ای خمیده، کفِ کفشش را روی لبه‌ی میزِ چوبی و کم ارتفاعِ میانشان گذاشت و با قرار دادنِ آرنجِ دستانش روی زانویش که در جهتی مخالفِ هم نشسته بودند، به دقت، چشم به چشمانِ قهوه‌ای رنگِ درونِ عکس که روی صورتِ خندانِ مردِ درونش، می‌درخشید، دوخت که به خاطرِ وسعتِ لبخندش، ردیف دندان‌های سفیدش نمایان بودند و مشغولِ کنکاشِ علتِ نگاهِ خندانِ او شد.
هرچه میانِ صورتش جست و جو می‌کرد، چیزی در ذهنش اشتباه درمی‌آمد که به پاسخِ تمامِ معادلاتش پشت پا می‌زد! پشتِ این چهره‌ی آرام و مهربان، نمی‌توانست همدستِ گرگ مخفی شود و هرچه برای ردیابیِ خطایی در وجودِ او به کند و کاو میانِ اجزای صورتش می‌پرداخت، تنها چیزی که می‌فهمید، این بود که او، آنی نمی‌توانست باشد که پا در مقصدِ رسیدن به اهدافش می‌گذاشت.
کلافه، دمی عمیق از هوای اطراف گرفته و با ربودنِ تکیه‌ی پایش از میز و صاف کردنِ کمرش، چشم از عکس گرفت و با دستی بر کمر نشسته و دستی دیگر که به سمتِ صورتش روانه و مشغولِ ماساژ دادنِ چشمانش شده بود، گامی رو به عقب برداشت و زمزمه کرد:
- غیرممکنه تو باشی!
به دست کشیدن روی چشمانش خاتمه داد و همزمان با پایین آوردنِ دستش، سر چرخانده و دوباره نگاهش را روی عکس متمرکز کرد. اگر حتی فرض را بر آن می‌گرفت که صورتش قابلیتِ حملِ حداکثر نیمی از سیرتش را داشت، باید می‌توانست تشخیص دهد؛ اما این چشمان نمی‌توانستند گناهکار باشند!
- هیچیت با اونی که من تصور کردم جور درنمیاد!
بدنش را به سمتِ چپ متمایل کرده و سمتِ آشپزخانه‌ی کوچکِ لانه کرده در آن قسمت از فضا، رفت. با گام نهادن درونش، خود را به یخچالِ سفید رنگ رسانده و با گره کردنِ انگشتانش به دورِ دسته‌ی درِ یخچال که سرد بود و سرمایش، لرزی به جانِ او هم هدیه کرد، آن را به طرفِ خودش کشید. با گشودنش، پیش از آنکه به تفتیش و تفحص در محتویاتِ داخلش بپردازد، بی‌تعلل، دست دراز کرده و بطریِ آب را بیرون کشید.
با چرخاندنِ درِ آبیِ بطری، آن را باز کرده و لبه‌ی آن را به لبانش چسباند تا خنکای آب را به سمتِ دهانش هُل داده و وجودِ گُر گرفته‌اش را قدری خنک کند. با سر کشیدنِ یک نفسِ نیمی از آبِ درونِ بطری، آن را پایین کشید و با بستنِ درش، دوباره به آغوش یخچال بازگرداند.
صدای باز شدنِ ناگهانیِ در که به گوشش رسید، با نفس- نفس زدن‌های کوتاهی که ناشی از سر کشیدنِ بی‌هواگیریِ آب بود، بدنش را به سمتِ صدا چرخاند و با دیدنِ ساحل که همانندِ همیشه بدونِ در زدن خودش را به میان می‌کشید و شاد و سرزنده بود، یک تای ابروانِ قهوه‌ای رنگش را بالا انداخت و دست به سینه، خیره به او که با لبخندی دندان نما، «سلام»ای بلند بالا را به سمتش حواله می‌کرد، گفت:
- این عادتِ در نزدن با میلِ من سازگاری نداره ها!
ساحل به شوخی و با خنده، لب برچید و با حالتی زار و تصنعی، همانطور که خودش را به پشتِ اُپن می‌رساند، گفت:
- اول اینکه جوابِ سلام، علیکه و دوم اینکه مرسی از توصیه‌ی گرانبهات!
پوفی کرد و با کلافگی، میانِ موهای پُر پشت و قهوه‌ای‌اش پنجه کشید. این شور و شعفِ او را درک می‌کرد؛ اما این حجم از انرژی‌ای پایان ناپذیر، در مغزش نمی‌گنجید که چگونه در وجودِ او به غلیان افتاده بود! شاید چون خودش دمدمی مزاج بود و کم پیش می‌آمد که با تکیه بر شوخی‌های گاه و بی‌گاه سخن بگوید، این احساس را داشت!


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان خشاب

معصومه ابدالی : ۳ هفته پیش

دوستانِ عزیزم سلام؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
پیجِ ***گرام و چنلِ *** بنده رو داشته باشید که اطلاعیه های رمان ها، ادیت ها، شخصیت ها و... رو می تونید دنبال کنید🤍
آیدی پیج ***گرام: *********.********
لینک چنل ***:
* **** **بیاین دور هم خوش می گذره🫣😂🤍

نظرات رمان خشاب
  • سانای

    1

    میشه چندتا رمان عاشقانه خوب مثله سنگ قلب مغرور ، هیچ کسان پادشاه معرفی کنید؟

    ۳ ماه پیش
  • لیلی

    0

    سلام الان می خوام این رمان رو بخونم این هم به عزیزی که گفت رمان معرفی کنم . رمان کوچه چهل پیچ خیلی قشنگ بود واقعا احترام گذاشتن محبت بین افراد تحسین برانگیز هست و درکل رمان آموزنده ای بود

    ۱ هفته پیش
  • هانی

    1

    خیلی طولانیه لعنتی 🤣 وای نویسنده جونم آفرین واقعا بهت افتخار میکنم خیلی خوب نوشتی. تصویر سازیت هم عالی بود.

    ۴ هفته پیش
  • دریا

    0

    خسته نباشید به نویسنده...رمان زیبایی بود🥰♥️

    ۲ ماه پیش
  • رز گل

    1

    خیلی رمان رو دوست داشتم. خسته نباشید. ولی عزیزم چرا بارون و برف تو این قصه تمومی نداره؟پس این خشکسالی از کجا میاد. بعدشم چرا مردهای داستان ..حتی تو سرمای استخوان سوز .همه با تیشرت و پیراهن روش.که همگی آستین هم تا آرنج بالا دادن..سردشون نمیشه؟؟؟؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از نظرت🤍 اول اینکه اولین مورد می تونه به این خاطر باشه که رمان توی فصل های پاییز و زمستون روایت میشه؟ و من لزومی نمی بینم بخوام وسطِ یه رمان جنایی از معضلات خشکسالی بنویسم! دوم اینکه هرکسی رو شما تو این فصل ها بیرون می بینین حتما پالتو یا کاپشن پوشه؟ هرکس یه استایلی داره

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بعضی آقایون تو خشاب علناً لباس گرم می‌پوشیدن بعضی هم مشکلی نداشتن و نه! الان از محتوای رمان گذشته؛ این موارد ایراد به حساب میان؟

    ۲ ماه پیش
  • Reyhan

    7

    چرا رمان از زبان راویه😑💔 خیلی ژانرش رو دوست داشتم و خیلی هیجان داشتم برا خوندنش ولی چون از زبان اول شخص نیست نمیتونم ارتباط بگیرم باهااش😩😩

    ۴ ماه پیش
  • Sana

    2

    اره واقعا🤦🏻 ♀️

    ۴ ماه پیش
  • هانیه

    3

    دقیقا چون راوی میگه منم نخوندمش

    ۳ ماه پیش
  • رمان

    0

    دقیقا منم

    ۲ ماه پیش
  • Melis

    3

    قشنگه؟ ارزش خوندن داره؟

    ۴ ماه پیش
  • آذر

    3

    خیلی قشنگه.ولی نویسنده اینقدر وارد حاشیه شده و موضوع هایی که اصلا به جذابیت رمان کمک نمیکنه وارد نوشته هاش کرده.که آدم هم خسته میشه هم از خوندن صرف نظر می کنه

    ۲ ماه پیش
  • Mahsa

    2

    سلام به همگی..در کل رمان بدی نبود ولی اونجوری که میخاستم نبود.. نویسنده بسیار وارد حاشیه شده بود ومتن خسته کننده ای داشت..

    ۳ ماه پیش
  • آذر

    2

    سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز. من عاشق رمان طولانی هستم. ولی این رمان شما طولانی بودنش اصلا ربطی به موضوع داستان نداده. از اول رمان بارونه...همش بوی خاک و برگ های خشک شده پاییز و بوی بارونو..... بعد نیازی نیست که هر سری تمام لباس های شخصیت هارو توضیح بدین.موضوع رمان عالیه.ولی امان از حاشیه🥺

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • Zahra

    2

    با اینکه رمان طولانی دوس داشتم ولی بیش از حد طولانی بود و شخصیتای زیادی داشت ک ادمو گیج می کرد نصفه خوندم درکل ممنون و خسته نباشید

    ۳ ماه پیش
  • آرا

    0

    پرااااامممم من که هنوز تازه دان کردم بخونم ولی با خوندن خلاصه اش کرک و پرم ریخت الان میترسم رمانو بخونم ولی از رو کنجکاوی میخونم 😂😍❤️

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    5

    سلام نویسنده جان خسته نباشید قلمتون خیلی خوبه ولی این همه عشق تو یه رمان برای من جالب نبود به نظرم انرژی رو یه عشق میزاشتید دلچسب تر میشد و منی که عاشق رمان های طولانی ام تا قسمت ۳۳ بیشتر حوصله م نکشید خسته کننده س بدون هیجان موفق باشید

    ۳ ماه پیش
  • سوگند

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیانا

    5

    چرا داستان رو لو میدی؟ همه هیجانش رو از بین بردی واقعا که

    ۳ ماه پیش
  • دیانا

    1

    نویسنده عزیز واقعا ازت بابت خلق کاپل جذاب صدف و هنری ممنونم به قدری این کاپل جذاب و جالبن که دوست داشتم ی رمان مجزا ازشون میبود که جزئیات بیشتری بود و کل داستان راجبشون بود. واقعا رمانت و قلمت عالیه خسته نباشی عزیزم❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!