دوست داشتی؟
رمان درباره گذشته ام مپرس اثر Ki_Mi_Ya_Sh

رمان درباره گذشته ام مپرس

  • به قلم Ki_Mi_Ya_Sh
  • ⏱️۱۳ ساعت و ۳۴ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.5K 👁
  • 80 ❤️
  • 75 💬

خلاصه رمان عاشقانه درباره گذشته ام مپرس

همیشه اینجوریه,تا میای عادت کنی به اینکه تنهایی,میای از زندگی لذت ببری بدون هیچ اشفتگی و دلتنگی یکی از راه میرسه یه مهربون اولش خیلی ساده میگیری میگی اینم یکی مثل بقیه س اما بعد از چند وقت میبینی روزهاتو چقدر قشنگ کرده چقدر صبح ها با انرژی از خواب پا میشی جقدر شب ها با شب بخیرش اروم میخوابی چقدر سرحالی,چقدر از ته دل میخندی و شادی اما زندگی همیشه اونطور که تو فکر میکنی پیش نمیره….

قسمتی از متن رمان درباره گذشته ام مپرس

-چه یه دفعه مهربون شدی؟؟!!!!
-به خاطر تو نیس... میدونی چند وقته تو فامیل عروسی نداشتیم؟
-پس بگوووو... دلت عروسی میخواد... از لج تو هم که شده یه عقد محضری میکنیم میریم سر خونه زندگی مون!!
-یک درصد فک کن سونی بذاره... اصلا بذار اول قبولت کنه بعد واسه در آوردن لج من برنامه ریزی کن.
-سونیا از خداشم باشه... پسر به این خوبی،خوشتیپی، تحصیل کرده،دکتر... دیگه چی میخواد؟
-این همه نوشابه واسه خودت باز میکنی میتونی همه شو بخوری پسرخاله؟!
-آره دخترخاله خیالت راحت!
-باشه... تو باز کارت به من میوفته هااا...
-که چی؟
-هیچی همینطوری گفتم که بدونی!
-اشکال نداره ... تا اون موقع خدا بزرگه... !!!
و با خنده ابروهاشو دو بار بالا داد. با حرص نگاش کردم... ای من یک حالی از تو بگیرم، فقط بشین و تماشا کن ... !!!
***
از پشت سر پاورچین پاورچین به نیلوفر که توی ایستگاه پرستاری ایستاده بود نزدیک شدم و دستهامو روی چشمهاش گذاشتم. دستهاشو روی دستام گذاشت و گفت : الان حدس بزنم کی هستی؟
با شنیدن صدای جیغ و نازکش مثل برق گرفته ها دستمو از روی چشماش برداشتم و همین باعث شد با تعجب به سمتم برگرده. بهت زده به دختری که رو به روم ایستاده بود و با چشمای درشت قهوه ای روشنش بهم زل زده بود نگاه کردم. با لکنت گفتم : م...من... ببخشید... شما ...شبیه... اخه...!!
گیج نگام میکرد که نفس عمیقی کشیدم و گفتم : ببخشید من شما رو با دوستم اشتباه گرفتم!
لبخندی روی لبش نشست. دستی به پیشونیم کشیدم و نگاهی به سر تا پاش انداختم. مانتو و مقنعه سورمه ایش تقریبا شبیه به نیلوفر بود و حتی استایل ایستادنش هم از پشت با نیلوفر مو نمیزد. با حفظ لبخندش گفت : نیازی به عذرخواهی نیست، به هر حال پیش میاد...!!!
و دستشو به نشونه اشنایی جلو آورد : آیدا امینیان هستم.
-پریا اینجایی؟؟!!... کل بخشو دنبالت گشتم!
با صدای نیلوفر به عقب چرخیدم. خودشو به ما رسوند و رو به آیدا گفت : خوبی آیدا جون؟
آیدا با لبخند تشکر کرد و من متعجب پرسیدم : شما همدیگه رو میشناسین؟
نیلوفر گفت: آره... آیدا جون از بستگان دکتر رهامن دیگه...
-شوهرخاله م هستن.
نگاهی بهش انداختم و با دیدن دستش که هنوز به سمتم دراز بود لبمو گاز گرفتم و با شرمندگی دستشو فشردم: پریا پارسا هستم.
-از آشنایی باهاتون خوشوقتم.
با لبخند گفتم : منم همینطور!
-شما توی این پخش هستین؟
-نه ... من این ماه بخش عفونی ام... اومده بودم دنبال نیلوفر که متاسفانه ...!!!
-چرا متاسفانه؟؟ من خیلی خوشحالم که این اتفاق باعث آشناییمون شد... متاسفانه من چون تازه به این بیمارستان منتقل شدم عده ی زیادی رو اینجا نمیشناسم!
لبخندی بهش زدم، نمیدونم باطنشم واقعا همینطوری بود یا از اون آدمای چاپلوس و زبون باز بود. البته قیافه ی معصوم و بامزه ای داشت و بهش نمیخورد چاپلوس باشه...
صورت گرد و سفیدی داشت که در وهله ی اول دوتا چشم درشت قهوه ای روشن توش خودنمایی میکرد و بر خلاف من که دوتا تار مژه بیشتر نداشتم وچون بور بود اصلا دیده نمیشد ، آیدا مژه های بلند و فرخورده ای داشت. بینی متناسب و لبهایی نازک و نهایتا چونه گردی که ختم صورتش بود
موهای قهوه ایش هم کج روی پیشونی نسبتا کوتاهش ریخته بود. قدش هم بلند بود ، یعنی نسبت به من بلند بود و فک کنم 164 تا 168 رو داشت.
با صدای نیلوفر که میگفت "پریا تو امروز چرا اینقدر گیجی؟" نگاهش کردم و گفتم: چی؟!
-آیدا ازت سوال پرسید.
نگاهی به آیدا انداختم لبخندی زد و گفت: پرسیدم شمام استاژر یکی؟
-آهان... بله منم استاژر یکم!!
با همون لبخند لاینفک صورتش به نشونه تایید سر تکون داد. یه جوری بود... همه حرکاتش آروم و با طمانینه بود... انگار رو دور کند گذاشته باشنش...!!!
با بلند شدن صدایی از بلند گو ها که اعلام میکرد"استاژر داخلی به اورژانس " آیدا ببخشید کوتاهی گفت و سریع ازمون دور شد.
بشکونی از پهلوی نیلوفر گرفتم و گفتم: تو معلومه کدوم گوری هستی؟
-چه مرگته پهلوم سوراخ شد... خودت کدوم گوری هستی؟ من داشتم دنبال تو میگشتم.
-آره ارواح عمه ت... آبروم جلوی این دختره رفت!!!
با نیشخندی گفت : عمه ندارم... ولی دختر خوبیه ها... چطوری آشنا شدین؟
-تو توی همین یه هفته ای خوب و بدشو تشخیص دادی؟
-أه... برو بابا توام ... حالا نگفتی چطوری آشنا شدین؟
-هیچی بابا... فکر کردم تویی، بعد از پشت دستامو گذاشتم رو چشماش... صداش که بلند شد اصن یه لحظه هنگ کردم...!!!
با خنده گفت: پس ضایع بازاری بوده اینجا...
سری تکون دادم و گفتم: خیلی بد شد...!!!
-نه بابا...تو خیلی حساسی...
-چی بگم؟؟!!
-هیچی نگو ، برو بخش ... تو چرا همیشه علافی؟-
-با تو گشتم آخه ... حالا چرا دنبال من میگشتی؟
-میخواستم بگم بری بخش...تو چرا دنبال من میگشتی؟
-از سر علافی!!! و خندیدم.
با حرص گفت: کوفت...نیشتو ببند...برو از جلو چشمم... برو نبینمت...
دستی به سر شونه ش زدم و با همون خنده حرص درار ازش دور شدم.
همونطور که از پله ها پایین میرفتم داشتم شخصیت آیدا امینیانو توی ذهنم ارزیابی میکردم که یهو حس کردم زیر پام خالی شد. طی یه عمل غیر ارادی روپوش شخص روبه رومو که داشت از پله ها بالا میومد چنگ زدم و به همون سرعت انگشتاش دور بازوم حلقه شد و نگهم داشت.
پوفی از سر آسودگی کشیدم و جا پامو محکم کردم.سرمو برای تشکر بالا آوردم که نگاهم توی یه جفت چشم درشت سبز گره خورد... همون نگاه سبز... همون نگاه سبز تیره با رگه های مشکی... که هر لحظه به صورتم نزدیک تر میشد....!!!!!
-حالتون خوبه؟!
انگار همین یه جمله برای از بهت دراوردنم کافی بود... مردمک هاش عقب و عقب تر رفتن و توی صورت برنزه ش جا خوش کردن. پوستش برنزه بود... اون سفید بود


بیشتر بخوانید
نظرات رمان درباره گذشته ام مپرس
  • یاس

    0

    رمان خوبی بود نه عالی نه بد اخرش متفاوت تر از رمان هایی بود که خوندم

    ۳ ماه پیش
  • yalda

    1

    خیلی خیلی زیبا بود واقعن لذت بردم بهترین بود درسته فصل دوم هم دارا ولی رمان خیلی کامل وقشنگ بود وقلم خیلی زیبایی هم داشت دست نویسنده اش دردنکنه خداقوت.🥲💙

    ۴ ماه پیش
  • Atena

    0

    رمان خیلی قشنگی بود و داستان رو خیلی نمیتونید قبل خوندن پیش بینی کنید که یکی از ویژگی های داستان حساب میشه جلو دومش هم خیلی قشنگ و کامل بوددد در کل رمان خیلی خوبی بود هم قلم قوی ای داشت هم شخصیت های قشنگی و هم موضوع جالبی

    ۵ ماه پیش
  • nazi

    0

    رمان قشنگی بود مرسی از نویسنده و برنامه خوب رمان🤍

    ۶ ماه پیش
  • وفا_ رها

    0

    موضوع داستان قشنگ بود .ممنون.

    ۱۰ ماه پیش
  • عالیه

    0

    فقط میتونم بگم که عالی بود. عالی بود

    ۱۱ ماه پیش
  • مهلا

    0

    سلام. از جلد دوم این رمان مشخصه که جلد اول در سالهای۷۰ و اونوقتا روایت میشه. اما فزای داستان کاملا امروزیه... و این ایراد بزرگیه. کاش به این مهم توجه میکردید

    ۱۱ ماه پیش
  • نیا

    0

    واقعا رمان خیلی خوبی بود تنها چیزی ک یکم عذاب آور بود این بود ک اتفاق ها یهویی وست ماجرا میوفتاد خیلی غیر منتظره وست داستان میرف یه قسمت دیگه اما واقعا خوب بودش👐

    ۱ سال پیش
  • عالی

    0

    رمان واقعا خوبی بود، خدا سلامتی بده به نویسنده اش و برنامه خوب رمان🙏♥️

    ۱ سال پیش
  • دختر الماس

    1

    رمان خوبی بود پایان خوب و به موقعه مخصوصا با شخصیت خوبی داشت

    ۱ سال پیش
  • Mohaana

    1

    خیلی خیلی رمان خوبیه حتما بخونیدش عالیههه اسم فصل دومشم لبخند بی نهایته

    ۲ سال پیش
  • ناشناس

    1

    قشنگ بود

    ۲ سال پیش
  • معصومه

    1

    خیلی خیلی قشنگ بود حتما بخونید اصلا پشیمون نمیشید

    ۲ سال پیش
  • ماه نقره ای

    0

    دوستان اسم فصل دوم درباره گذشته ام مپرس چیه؟

    ۲ سال پیش
  • Aniya

    0

    رمان خوبیه،یعنی مثل بقیه نیست،تکراری نیس،نمیشه اتفاقات روپیش بینی کرد،ولی فرزادخیلی اخلاقای لوس وبچه گونه داشت

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!