پارت پنجاه و چهارم :

«تقصیرِ خودت بود ترنج؛ من نمی‌خواستم بینِ اون درگیریِ کذایی هُلت بدم، ولی... ولی مقاومت کردی، چیزی رو که نباید می‌فهمیدی، فهمیدی؛ این راز بهونه‌ی فرارِ خوبی از من بود، یه عمر از شرِ سیاهیِ سایه‌ام خلاص می‌شدی؛ اما نشد! سایه‌ی روحتم من ترنج، حتی اگه بینمون به اندازه‌ی یه برزخ فاصله باشه!»

صدایی آشنا بود که اکووار در دره‌ی ذهنِ حافظِ بیست و هفت ساله‌ی زمانِ حال پخش شد. از گذشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
تصویر شخصیت نوا در رمان بالانس نوا
تصویر شخصیت لاله در رمان بالانس لاله
تصویر شخصیت رامین در رمان بالانس رامین
تصویر شخصیت برزین در رمان بالانس برزین
تصویر شخصیت ترنج در رمان بالانس ترنج
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    بالانسِ قشنگم.. این رمان لایق میلیونی شدنه ولی چقد بهش کم لطفی میشه💔🍃 از همه نظر همه چی تمومه، ینی هرچی که یه رمانخون واقعی از یه رمان انتظار داره توی بالانس هست، اینم هنر خانم ابدالیه که من مطمئنم ستاره ی دنیای نویسندگیه✨

    ۲ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    جا داره از همینجا اعلام کنم خانم ابدالی که به گوشت برسه.. من دلم واسه برزین تنگ شده حواسم هست هیچ خبری ازش نیستاا، نه حتی بچگیاش🙄😂

    ۲ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    نوا خیلی گناه داشت.. واقعا مظلومترین آدم این قصه شاید از ترنج هم بیشتر، نوا بود💔 همه چیزش و دوباره باخت، انگار که داشت یه خواب خوش میدید و یهو پرید، فقط کاش کسی که از خواب بیدارش میکرد خود حافظ نبود💔

    ۲ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    «نفس که کشید هرچه شد، به جز یک زنده» این بهترین توصیف حال حافظ بود، واقعا مرده این مرد.. قسمت تلخش اینجاست که نوا رو هم یجوری کشت که اونم دیگه جونی نداره زندش کنه💔

    ۲ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    نوایی که حتی اون روز و یادشه که بدون حافظ نتونست زندگی کنه🥺💔 این دختر زیادی گناه داشت برای اینکه حس و شور و شوقش قربانی انتقام حافظ و کثافت کاری رامین بشه💔 کاش واقعا حافظ بهش میگفت، نوا ثابت شده بود، امکان نداشت پشتش و خالی کنه، اونم پشت کسی که بدون دونستن اسمش باهاش دوست شد:))

    ۲ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    اونجایی که حافظ صدا زد مامان💔 و واقعا ترنج مادری بود که انگار منم منتظر بودم مث همون گذشته نگاهش برگرده سمت حافظ یا یه جانم بگه💔 چقد بغضی شدم الان باز مرورش کردم داره گریم میگیره💔

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    کاش واقعا حافظ کار همون رامین و تموم میکرد، تا خرخره یارو رفتی نچسبیدی اومدی سراغ رها؟ باور کن حافظ اگه اندازه سر سوزنی برا رامین و یا حتی برزین مهم بود انقد دلم و نمیسوزوندی که باهات لج بیفتم

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    وای ولی.. وقتی حافظ و نوا بفهمن ترنج چه رازی رو فهمید که نباید میفهمید🍃من از الان برگامو چسبیدم چون میشناسمت خانم ابدالی میدونم قراره طوفان بپا کنی این رسم تموم رماناته🍃

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    از اولم حس خوبی به محبوبه نداشتما، پس بگو.. بعد از اینکه به رامین لوش داد و نذاشت در بره، حتی تو دفن کردنشم مشارکت داشته! آشغالتر از این آدم مگه داریم؟ شاید بگی رامین.. ولی اون توی دسته آشغالا حساب نمیشه، درواقع «آشغال» صفت کم و حیفیه که من نسبتش بدم به اون «سطل آشغال»😒😂

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    حافظ بدبخت.. یه بغضی منو گرفت وقتی حالشو مرور کرد اون روزی که فهمید واقفیت چیه💔 وای خیلی وحشتناکه بعد از بیست سال همچین واقعیتی و بفهمی، اصن نابوده، کاش این بچه انقد بدبخت نبود من با خیال راحت تری میتونستم هر لحظه تخریبش کنم ولی انقد گناه داره سر این داستان که دلم براش یجوری میسوزه میتونم گریه کنم

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    رامین واقعا بمیر دیگه! از زنده موندن خجالت نمیکشی؟ بابا گند زدی به اکسیژن، این هوایی که این بدبختا نفس میکشیدن بوی پیاز تو رو میده مرتیکه قهوه ای، ینی رامین.. اگه واحد شمارش ذات ذره خاک بود، قبر تو سر باز بود نه سرپوشیده🤝🏻

    ۳ ساعت پیش
  • مهدیه

    0

    مهم نیست حتی اگه ناخواسته بوده، از نظر من کاملا هم خواسته بوده🤝🏻 مرتیکه.. سایه رو دیده رفته هلش داده بعد میاد سر قبرش میگه من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! رامین شاخه کمه برا تو.. حقت تنه درخته که حالا نمیگم برا چی چون باید عفت کلام و حفظ کنم بخاطر توعه چلغوز به بادش ندم😒

    ۳ ساعت پیش
  • مهسا

    0

    راز رامین همون کشته شدنه خانواده نواست به نظرم.. اون شب ترنج یهو شنیده رامین چجوری خانواده نوا رو کشته.. به نظرم با محبوبه دراین باره حرف میزده

    دیروز
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خودشه آره، این راز فاش بشه خیلی براش گرون تموم میشه.

    ۲۱ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️