دوست داشتی؟
رمان کافه شلوغ اثر آریانا

رمان کافه شلوغ

  • به قلم آریانا
  • ⏱️۱۰ ساعت و ۳۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 63.6K 👁
  • 22 ❤️
  • 21 💬

خلاصه رمان :

اتفاقاتی عجیب و شاید غیر قابل باور. زخم هایی پر درد از نزدیک ترین آدمای زندگیش و بازی عجیب سرنوشت! چه اتفاقی افتاد؟ چی باعث شد تا همه چی بهم بریزه؟ قربانی های این داستان شاید بی گناه ترین آدمای قصه باشن! دسیسه و اعتماد بیش از اندازش، ضربه هایی رو به وجود میاره که خیلی کاریه برای همه؛ نه تنها خودش! اعتمادی که وقتی بریزه همه چیز رو بهم می ریزه! اعتماد فرو ریخته دختری که اسیر دسیسه ها می شه! دسیسه هایی که اون و زندگی شو نابود می کنه! راز هایی که با بر ملا شدنشون زندگی شو زیر رو می کنه! زندگی که شاید هیچ وقت دوباره زندگی نشه! دروغ و فریب و پنهان کاری، همه چیز و توی زندگیش عوض می کنن؛ ادم هایی رو وارد زندگیش و ادم هایی رو از زندگیش حذف می کنن! و دسیسه چینی بهترین هاش زندگیشو ازش می گیرن! کاش اون هیچ وقت خودشو وارد این بازی نمی‌کرد!

قسمتی از متن رمان کافه شلوغ

باز دوباره داره برف میباره
باز چه ساکت
چه کم حرف میباره
یخ زده دستای بی گناهم
چشم براهم فقط چشم براهم
چشم براهم
چشم براهم
نفس عمیقی کشیدم. نمی دونم چرا این آهنگ گذاشتم. چی باعث شد این اهنگ رو بذارم؟ شاید چون داشت برف می یومد! چشمام پر اشک شد. داشتم به خودم دروغ می گفتم؟ یه جفت چشم آبی جلوی چشمم جون گرفت. صدای گرم یه خنده. آرامشی که بود و حالا نیست اشکام روی گونم سر خورد. من بخاطر اینا از اونجا فرار کردم. باز برگشت به گذشته. باز مرور خاطرات و باز نم اشک! یه دست جلوی صورتم تکون خورد. قبل از هر کاری اشکام و پاک کردم. آروم سرم رو بلند کردم. به محض بلند کردن سرم چشمام تو یه جفت چشم آبی خاکستری قفل شد. یعنی در واقع تنها چیزی که پیدا بود یه جفت چشم آبی خاکستری بود! چون تمام صورتشو با شال گردن آبی نفتیش پوشیده شده بود و فقط چشماش پیدا بود. دوباره دستشو جلوی صورتم تکون داد. هندزفیری رو از گوشم در آوردم و گفتم:
-بفرمایید؟ ببخشید نشنیدم.
پسر:گفتم چرا اینجا نشستید؟ اونم این موقع شب!
تازه فهمیدم چه خبره. با کمی تامل آروم و ناراحت گفتم:
-چون نه ماشین هست که برم! نه اینجا رو بلدم! و نه گوشیم شارژ داره که به کسی زنگ بزنم! و اینکه در حال حاضر این نزدیکیا جایی دارم که برم! برای این...
از زیر اون شالگردن بزرگ فقط چشمای گرد شدش پیدا بود. کاملا بهش حق می دادم! حتما فکر کرده با دیوونه ای چیزی طرفه. اخه مگه می شه ادم شهری رو که داره توش زندگی می کنه، بلد نباشه؟ دستای سردمو بهم کشیدم و آروم و با خواهش در حالی که بخار از دهنم خارج می شد. گفتم:
-من برای این اطراف نیستم! می شه اگر مقدوره گوشیتون رو بدید تا من زنگ بزنم بیان دنبالم؟
با گیجی نگام کرد و با من و من بابت گیر کردن تو اون موقعیت یا هر چیز دیگه. گفت:
-متاسفانه گوشیم شارژ نداره. واقعا شما نمی دونید کجایین؟
با لبخند گفتم:
-خیر! چون حالم خوب نبود پیاده راه افتادم. دیگه نفهمیدم کجا اومدم.
سری به نشونه فهمیدن تکون داد و گفت:
-درسته. اگر سو تفاهم نمی شه، اگر نمی خواین اینجا یخ بزنید، بیاید بالا از اون جا زنگ بزنید. وگرنه تا چند دقیقه ی دیگه به قندیل یخی تبدیل می شین. البته اگر مشکلی نیست!
نگاه دقیقی بهش کردم و نرم خندیدم. دوباره نگاش کردم داشت با انگشتاش به بالا اشاره می کرد. بدنم خشک شده بود و دستام داشت یخ می زد. دوباره صداش بلند شد:
-پس چرا بلند نمی شین؟
-بدنم خشک شده. نمی تونم بلند شم!
با کمی تردید دستشو اروم جلو آورد و گفت:
-اجازه هست کمکتون کنم؟
-ممنون می شم!
دستمو گرفت و کمک کرد بلند شم. بعدم در و باز کرد و اشاره کرد برم داخل. نمی دونم رو چه حسابی بهش اعتماد کردم.شاید بخاطر چشماش که بی نهایت معصوم بود! چشمایی که حس اون چشمای ابی رو بهم می داد! سوار آسانسور شد و رفت طبقه پنجم. در واحد 10 رو باز کرد. و به داخل اشاره کرد.
پسر: بفرمایید.
-ممنون.
رفت داخل. آباژورا رو روشن کرد. آروم رفتم داخل. مبهوت به خونش نگاه کردم. خونش خیلی خوشگل بود! کفپوشای ریشه بلند کرمی، مبلای راحتی سفید با چوب کاری ام دی اف، چند تا اباژور و یه عالمه شمع و گل؛ با پرده های حریر ساده شیری رنگ. با اینکه 80 متر بیشتر نبود ولی خیلی خوشگل بود. دیواراش پر طرحای سیاه قلم و ابرنگ و مداد رنگی بود. با یه طرح رنگ روغن از یه دختر حدودا پنج ساله خیلی خوشگل! داشتم گیج به اون موزه نقاشی رو به روم نگاه می کردم که با خنده بابت نگاه مبهوتم همون طوری که کاپشن کتونشو به جالباسی آویزون می کرد گفت:
-بشینید. گوشیمو بزنم به شارژ روشنش کنم، بدم بهتون. متاسفانه خط خونه به مشکل خورده.
بی حرف رفت تو یه راهرو که کنار اشپزخونش قرار داشت و درست جلوی در ورودی بود. زمزمه کردم:
-ممنون.
نشستم روی مبلا ی راحتیش که واقعا گرم و نرم بود! خیلی سردم بود و تنم خیلی کوفته! یه کم خودم رو روی مبل سر دادم. انقدر خونش گرم و مبلاش نرم بود که خوابم گرفت! به زور چشمام و باز نگه داشته بودم! صدای یه آهنگ ملایم بلند شد و این تیر خلاص من بود. بعد اون همه پیاده روی حسابی خسته بودم. به ثانیه نکشید که بی هوش شدم.
***
با احساس نور شدیدی چشمامو باز کردم. تنم خشک شده بود. روم یه پتوی سفید خیلی نرم بود. روی همون مبلی بودم که دیشب روش خوابیده بودم. مبل درست رو به روی پنجره ها بود و دلیل اون نور شدیدم همین بود. خوابالود نشستم رو مبل. از آشپزخونه سر وصدا می یومد. بلند شدم که دیدم داشت قهوه درست می کرد. صدامو صاف کردم و گفتم:
-سلام.
برگشت طرفم و بدون اینکه نگام کنه گفت:
-سلام صبحتون بخیر. من که بیدارتون نکردم؟
-نه. ببخشید ساعت چنده؟
برگشت نگاهی به پشت سرم کرد و گفت:
-7. پس سحر خیزین؟
لبخند زدم و با مکث کوتاهی گفتم:
-تقریبا. مرسی بابت کمکتون! اگر کمکم نمی کردید تا صبح اون بیرون یخ می زدم. و ببخشید که خوابم برد.
بدون اینکه نگام کنه همون طور که قهوشو درست می کرد گفت:
-مشکلی نیست. کاری نکردم.
-می شه اگر ممکنه یه تلفن بهم بدید؟
پسر: حتما! گوشیم اونجا روی عسلیه. بی زحمت برش دارین.
با دستش به عسلی کنار مبلی که روش خوابیده بودم اشاره کرد. رفتم برش داشتم و با گفتن با اجازه ای، شماره شایانو گرفتم. سریع جواب داد.
شایان: بله بفرمایید؟
صداش خش دار و گرفته بود. انگار که نخوابیده باشه. سرد گفتم:
-شایان ثمینم.
همین کافی بود تا بترکه. با صدای بلند و عصبی گفت:
شایان: کجایی؟ گوشیت خاموشه! خونتم که نیستی! پیش لاریکام که نیستی! پیش اون دوستاتم که نیستی. پس کدوی گوری هستی؟
دیگه داشت نعره می کشید.عصبی اما آروم گفتم:
-داد و بیدادت تموم شد؟! اولا حق نداری سرمن داد بزنی! دوما اگر برات مهم بود، دیشب نمی ذاشتیم بری! سوما اختیار من دست خودمه؛ پس وظیفه ندارم برای تو توضیح بدم! و اگر هنوزم می خوای به داد و بیدادت ادامه بدی قطع کنم؟!
شمرده شمرده گفت:
-نه؛ نه قطع نکن .فقط بگو کجایی؟
-نمی دونم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان کافه شلوغ

  • Hani

    0

    نوع نگارش ضعیفف یه فصل بیشتر نخوندم شاید موضوع خوبی داشته باشه ولی امگار دارم انشای یه بوه ی ده ساله رو میخونم دیگه نتونستم ادامه بدم انقدر طرز بیانش سطحی بود

    ۱ ماه پیش
  • ماهان

    0

    کاش اینقدر تلخ تمام نمیشد 😢😢😢😢

    ۵ ماه پیش
  • الینا

    0

    واقعا رمانه عالیی بود ولی خیلی تلخ تموم شد 😔

    ۱ سال پیش
  • یاس

    0

    چه روایت پر فراز و نشیبی، کاش راستین نمی مرد، ثمین خیلی گناه داشت

    ۳ سال پیش
  • سحر

    1

    چه عاشقانه.ثمین و راستین،اون دنیا به هم میرسن

    ۳ سال پیش
  • سحر

    2

    رستا اسم دخترِ. اسم پسر رستاک میشه. نویسنده لطفا دقت کن.

    ۳ سال پیش
  • درسا

    0

    منظورتون اینکه پایانش مرگ یا جدایی هست ارههههههه؟

    ۶ سال پیش
  • nfs

    0

    مرگه

    ۴ سال پیش
  • ماهان

    0

    سلام دوستان من می خوام تازه این رمانو بخونم میشه بهم بگین چجور رمانی هستش ارزش خواندن داره یا نه ممنون ✨💖

    ۵ سال پیش
  • محدثه

    3

    پایانش خیلی تلخ بود

    ۶ سال پیش
  • Ayds.saeidy

    0

    پایانی غم انگیز و عشقی دردناک و زندگی پر درد

    ۶ سال پیش
  • عقرب پائیزی

    3

    کاش میشد واقعا یه پسر مثل رستا یا ساتیار پیدا کرد که قابل اعتماد باشن.دختره با خیال راحت رفته نشناخته خوابیده خونشون

    ۶ سال پیش
  • مبینا

    2

    رمان خیلی قشنگی بود قلم نویسنده ام قوی بود ولی خیلی تلخ تموم میشه در کل ارزش خوندن رو داره

    ۶ سال پیش
  • Malake

    2

    رمانش زیبا بود ولی پایان غم انگیزنش منو کمی ناراحت کرد ولی قشنگ بود ممنون بابت رمان خوبتون💜🌈

    ۶ سال پیش
  • دختر آفتاب

    2

    بنظرم خوب نبود همه همو میشناختن و عین سریالای ترکی بود.

    ۶ سال پیش
  • فریما

    1

    شاید اولاش جالب نباشه ولی از وسطاش خوب میشه و پایانش غم انگیز

    ۶ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️