بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت پنجاه و سوم :
حتی حقارتِ برق شده که به چشمانِ ترنج افتاده بود هم نگاهِ رامین را از موضعش پایین نکشید. طوری که در مکثی کوتاه مردمک گرداند میانِ مردمکهای او. گوش سپرد به صدای آرامِ بارشِ باران و موسیقیِ نفسهای تندِ این زن. در آخر چنانکه که شعلهی نفسهایش انبارِ باروت را زیرِ پوستِ سردِ ترنج به انفجار رساند خیره به چشمانش لب باز کرد:
- میتونستی برای نجاتِ خودت و پسرت تظاهر کنی که با من کنار

لطفا صبر کنید...

مهسا
0وای امیدوارم اینجا دیگه راز رامین برملا بشه