دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و جنایی بادافره اثر معصومه ابدالی

رمان بادافره

  • زبان فارسی
  • 71K 👁
  • 435 ❤️
  • 1.7K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

فرارِ ناگهانیِ باران، خواهر دوقلویش جانان را به دامِ دردسری فاجعه‌بار انداخت. تجربه‌ی عاشقانه‌ای با آدمکُش و جنایتکاری به نامِ شاهین که ختم شد به فراری با دلیلِ نامعلوم، به جای خودش جانان را طعمه‌ی قلاب کرده، برای دندان‌های تیز شده‌ی شاهین فرستاد. که شبی از شب‌ها در غیابِ جانان و به گناهی ناکرده، او تاوانِ فرارِ باران را با خانواده و خوشبختی‌اش پس داد! گذرِ یک سال از این فاجعه‌ای که ردپای خونینش را در مسیرِ زندگیِ این زن به جای گذاشت و قانونی که راه به جایی نبرد برای رساندنِ او به حقش، ختم به مقصدی شد که روبه‌رویی‌اش را با همان قاتلِ دیوانه‌ای رقم زد که در پیِ یافتنِ باران با هر قدمی که پیش می‌گذاشت ویرانه‌ای را هم پشتِ سرش می‌ساخت! و این رویارویی آغازی اصلی برای کلید خوردنِ بازیِ سرنوشت با این زن بود و آشنایی‌اش را با مردی از دیارِ روشنایی رقم زد که همچون یار و یاوری از ازل تا ابد با جنگ‌ها و مرگ‌ها کنارش ماند... به عبارتی "بادافره" آغازین نقطه‌ی ساخته شدنِ زنی از سوختنِ خویش بود که انفجارِ نهایی‌اش وصل به ریسمانِ تصمیمش بود! جانان نور می‌ماند و نجات‌بخش؛ یا که آوار می‌شد و ویرانگر؟!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

و زمستان آغوشِ بازِ برف‌ها بود که با همه‌ی سردی، عاشقانه زمین را به اسارتِ خود درآورد؛ غافل از اینکه سرمای این آغوش با همه‌ی احساسش شاید قاتلِ زمین بود!
دانه‌های بلورینِ برف آهسته و دلبرانه قلبِ تیره و تارِ آسمانی که ابرهایش زندانبانِ خورشید شده بودند را ترک گفته و جامه‌ی سفید و سرمازده‌ای را بر تنِ زمین می‌نشاندند. هوا سرد بود و از این سردی استخوان‌های به سوز افتاده ترک برمی‌داشتند. جاده‌ای خالی و فرو رفته در سکوت دو طرفش مزین بود به زیباییِ برف‌ها، در خاموشی و سکوت به سر می‌برد تا آن دمی که صوتی ریز از بال زدن‌های پرنده‌ای سیاه رنگ در آسمان پخش شده و قار- قار کردنش شده بود آوازِ شومی برای این عصرگاه... آنچنان شوم که مشخص بود بالاتر از سیاهیِ بال‌هایش رنگی نبود!
همزمان با صدای بال زدنِ پرنده قلبِ سکوت شکست از صدای حرکتِ سریعِ ماشینی بر سطحِ جاده که آنقدر سرعت داشت، کلاغِ درحالِ پرواز را پشتِ سرِ خود میانِ زمین و هوا جا گذاشت. فضای جاده را مهِ غلیظی حصار بسته تصویرِ چندان واضحی از مسیر به چشم نمی‌آمد. به دنبالِ حرکتِ پُر سرعتِ یک ماشین، ماشینی مشکی رنگ و دیگر روانه شده که سرعتِ آن را نداشت. علی‌رغمِ سرما عجیب نبود که شیشه‌ی راننده‌ی ماشینِ اول کامل پایین کشیده شده و تصویری از راننده‌اش هم دیده می‌شد که با وجودِ یخ بستنِ پوستِ روشنش گویی در برابرِ سرما مقاومت می‌کرد؟
راننده که بود؟ مردی جوان با چشمانی قهوه‌ای روشن و براق درحالی که لبخندی دندان نما ردیفی از سفیدیِ دندان‌هایش را به نمایش گذاشته و میانِ صوتِ حرکتِ ماشین صدای قهقهه‌های سرمستانه‌اش می‌پیچید با سری که بالا گرفته به تکیه‌گاهِ صندلی با روکشِ مشکی تکیه داده و دستِ چپِ پوشیده با آستین پالتوی خاکستری و نیمه بلندش را پایینِ شیشه قرار داد. دمی تکیه‌ی سر از صندلی گرفت، سرش را به کنار کشیده و حینی که فرمان را در دستِ راستش می‌لغزاند، سر به عقب کج کرده و میانِ شیشه عقبِ ماشین را نگریست.
نگاهش  رسیده به ماشینِ دیگری که دنبالش راهی شده و فاصله‌اش کمی زیاد بود، در عینِ حال گویی به موازاتِ پروازِ کلاغ در آسمانِ پیش می‌آمد و خنده‌ی سرمستش ختم شد به نیشخندی آشکار. رو گرفت و در نهایتِ بی‌خیالی پدالِ گاز را بیش از پیش فشرد و بر سرعتش افزود همانطور که دستِ چپش را هنوز از آرنج و اندک خمیده بر لبه‌ی شیشه نهاده بود. سرعتِ زیادی که خرج می‌کرد تنش را به تکیه‌گاهِ صندلی چسبانده و سرمای باد را هم میانِ تارِ موهای قهوه‌ای روشنش می‌رقصاند. بینی‌اش با اندک قوزی که داشت و نمای سر پایینش از نیم‌رُخ یخ بسته همچون کلِ صورتش، او زمستان را به فراموشی سپرد و با بی‌خیالی طی کردن تنش را گرم کرد.
در ماشینی که پشتِ سرِ او پیش می‌آمد، مردِ جوانی بود که بلعکسِ او با هردو دست فرمان را گرفته، میانِ ابروانِ قهوه‌ای تیره‌اش اخمی کمرنگ جا خوش کرده و جدیتی را از چهره‌اش به نمایش می‌گذاشت. عجله‌ای نداشت برای سرعت بخشیدن به ماشین و با آرامش حرکت می‌کرد. هیچ خبری از شیشه‌ی کامل پایین کشیده شده‌ی ماشین نبود و او به گرما اهمیت می‌داد که خودش را حبس کرده در محفظه‌ی ماشین و همچنان در جاده آرام‌تر از او که با آغوشِ باز سرعت گرفته، بود. از چشمانِ قهوه‌ای روشنش با تیزیِ برقشان چیزی عیان نبود و فقط فرمان بود که گاه میانِ انگشتانش می‌لغزید.
جاده شبیه به یک مسیرِ مسابقه دیده می‌شد؛ اما با رقبایی عجیب! یکی مطمئن به پیروزی و با خیالِ آسوده نفوذ کرده به قلبِ سرعت و پیش می‌رفت، دیگری اما جا مانده از او و آرامش و خونسردی‌اش آنچنان که گویی پیروزی یا شکست برایش بی‌اهمیت ترین بود! با تمامِ این احوالات... پیروزِ میدان کدامشان بود؟
تیرگیِ ابرها حریفِ قدری بود برای روشناییِ محبت آمیزِ خورشید! راضی به پایان دادنِ برف و حکومتِ گرما با نوری دلخوش کننده نبودند و آفتابی مانده بود در پسِ ابرها که باید تا زمانِ نامعلومی اسارت می‌کشید بلکه قلبی از ابرها شکسته و راهی برای نور دوانی‌اش باز شود. اندک زمانی گذشت تا رسیده به راهی خاکی و جنگلی با جامه‌ی زمستان به تن، درحالی که درختانش از غمِ مرگِ بهار بی‌خبر از متولد شدنِ دوباره‌اش خشکیده و نبودِ برگی به رویشان، خمیدگیِ شاخه‌های نازکشان را از بهرِ سنگینیِ برفی که بر تنشان می‌نشست تحمل می‌کردند.
سفیدیِ فضا و برفی که آرام می‌بارید در تضاد بود با سیاهیِ نمای ویلایی که در قلبِ آن جای گرفته و انتهای مسیرِ خاکی به آن ختم می‌شد. جنگل در چاهِ عمیقی از سکوت فرو رفته بود و صدای حرکتِ ماشین‌ها در این جاده‌ی خاکی شنیده می‌شد که جنگل را از چاهِ سکوت نجات داد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 435 رای
5 ★
82%
4 ★
16%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بادافره

  • فرشته

    در پارت 2161

    رمانی شاهکار که پایانش هم شاهکاری بی نظیر بود😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فداتشم من قشنگ🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2160

    خدانکنه🥰 فدای شما بانوی هنرمند و خوش قلب و مهربون و بی نظیر❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    لطف داری که قشنگم🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2160

    بی نهایت ازت ممنونم، بانو جانم؛ بابت خلق این رمان شاهکار❤️ خدا قوت عزیزم... قلمت جاودان و درخشان... هزاران ماشاءالله به هنر زیبا و بی نظیرت، بانوی هنرمند و بی نظیر❤️ بهترینی بانو جانم❤️ به امید موفقیت های روز افزون و بهترین ها برات، جان دلم❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عزیزدلمی تو جانا، مرسی که تا پایان همراهی کردی و انقدر با نظراتت بهم انرژی دادی، خوشحالم که رمان به دلت و نگاهت خوش نشسته🥺🤍^^

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2160

    قربون دل مهربونت، بانو جانم❤️ خواهش می کنم عزیز دلم❤️ فدای شما❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خدانکنه مهربون🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2160

    گرچه دلم نمی خواست تموم بشه، پایان بی نظیر و شاهکارش، خوش به دل نشست❤️ بهترینی بانو جانم❤️ ان شاءالله همه ی رمان هات جزو پرفروش ترین های جهان بشن و فیلم های اقتباس شده ازشون رو ببینیم😍❤️ بهترین ها رو برات آرزومندم، بانوی هنرمند و خوش قلب و مهربون❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فدای تو مهربون مرسی از آرزوی قشنگت🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2160

    خدانکنه🥰 جان دلمی بانو❤️ قربونت برم😘❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عزیزی زیبا🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2150

    خدای من! چه پارتی!😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگم🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2140

    چی بگم من آخه؟ 😭😭😭💔💔💔

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    💔

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2130

    ای وای، هامین، نه!

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    آخ آخ...

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2120

    ایول بهت جانان؛ عاشق بودنت رو اثبات کردی... هامین هم جواب همه ی خوبی ها و عشقش و تکیه گاه بودن بی منتش رو گرفت و چه قشنگ گرفت😍❤️ بی نظیر بود😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نقش‌هاشون این بار عوض شد✨

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2110

    توی خودکشی شاداب اصلا هامین مقصر نیست! یکی این خاتون رو بگیره که بالاخره روی حقیقیشو رو کرد. اگه واقعا دلسوز شاداب بود، باید جلوی شاهین رو می گرفت نه که حالا بیاد از شاداب طرفداری کنه. خاتون به نظرم از شاهین بدتره، اگه کاری می کرد شاید می تونست نذاره شاهین شبیه پدرش بشه، ولی سکوت کرد و کاری نکرد.

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه. خاتون ناراحتِ این نبود که شاهین چیکار کرده، نگرانِ فرار و دردسرهای احتمالیِ جانان برای اون بود که خودش هم می‌دونست چه بلایی سر جانان آورده.

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2110

    احسنت به جانان که ققنوس وار از خاکستر آتش وجود پیشین خود، برخاست و حالا از نو متولد شد😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بالاخره به اصلِ خودش برگشت!✨

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2100

    شاهین تاوان همه ی شرارتش رو پس داد... نمیشه بدی کنی و این بدی بی جواب بمونه... فقط شاداب خیلی گناه داشت😭💔

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا... حتی اگه جانان بگذره، کارما نمی‌گذره!

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2100

    شاداب، دل ما رو هم خون کردی😭💔

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بچه‌ام💔

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2090

    وای، شاداب😭💔 شاهین چیکار کردی تو با خواهرت😭💔 به جایی رسوندیش که با این کار تو رو مجازات کرد😭💔

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    شاهین نه فقط جانان و، خواهرِ خودشم زمین زد💔

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2080

    وای، چه پارت هیجانی و دلهره آوری! یعنی شاداب می خواد چیکار کنه؟ نکنه خودش رو بکشه؟

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    🍃💔

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2070

    یا خدا! چی میشه یعنی؟

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    باید دید🍃

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    در پارت 2060

    وای، به قسمت مهم و حساس رمان رسیدم! یعنی چی میشه؟ شاداب قصد چه کاری رو داره؟ این رمان واقعا شاهکاره😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فدای تو مهربون🥺🤍

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️