دوست داشتی؟
رمان آپارتمان صدمتری اثر چیکسای

رمان آپارتمان صدمتری

  • به قلم چیکسای
  • ⏱️۲ ساعت و ۴۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 77.8K 👁
  • 188 ❤️
  • 140 💬

خلاصه رمان عاشقانه آپارتمان صدمتری

دکتر همایون فرتاش، دکترای روانشناسی بالینی ، بعد بازگشت از کانادا به ایران، دچار مشکل مالی میشود.به پیشنهاد یکی از دوستانش، درمان مهرناز نیایش تک دختر جناب سرهنگ نیایش را که به دلیل سوءقصد در کودکی دچار حملات اضطرابی، پرخاشگری، ترس و تنفر از جنس مخالف شده است، در ازای یک واحد آپارتمان صد متری قبول میکند… پایان خوش

قسمتی از متن رمان آپارتمان صدمتری

خب! ماهم مهندس عمرانیم و شرکتمون هم ساختمون سازی. پس، بالطبع دستمزد ما با آجر و آهن سروکار داره!!
دستمزد پیشنهادی مهرداد مقدار کمی نبود که به راحتی از اون صرف نظر کنم خصوصا واسه من که به دلیل سختی هایی که در دوران دانشجویی و بعد از اون کشیده بودم دندان طمعم بلندتر از حد معمول بود.
ولی در این میان هشدارهای دکتر نبوی در مورد درمان این خانم و ضعیف النفس بودن من در برابر خانم ها، منو دو دل میکرد.
بیدار خوابیم از 48 ساعت گذشته بود.
دو روز مرخصی گرفتم تا بتونم تصمیم درستی در مورد پیشنهاد مهرداد بگیرم. از یک طرف وسوسه داشتن یک آپارتمان 100 متری در مشهد و یکسال زندگی راحت و بدون خرج و از طرف دیگه زندگی با دختری که نه اونو میشناختم و نه تعادل روحی و روانی داشت.
از همه مهمتر یکسال خط کشیدن به دور تصمیم های جدیدی که برای زندگی آینده م داشتم و خطراتی که در پذیرفتن درمان مهرناز انتظارم رو میکشید.
بعد از 3 شب بیدار خوابی و قدم زدن در خیابونا و سیگار کشیدنایی که نتیجه ای جز سرفه های مکرر برام نداشت٬ با صدایی گرفته از خستگی و پاهایی دردناک به کلینیک ترک اعتیاد رفتم تا تصمیممو با کسی که قرار بود بقیه راه زندگی رودر کنار من باشه مطرح کنم.
برخورد او با این موضوع درتصمیم گیری من بیشترین اثر رو داشت.
دکتر سوره رئیسی پزشک عمومی ٬ دارای مدرک MMT و مسئول کلینیک ترک اعتیادی بود که به عنوان مشاور در اونجا کار میکردم.
دختری با قدی بلند حدود 173 ٬ با حجب و حیا٬ مصمم و با اراده٬ بسیار منطقی و در تصمیم گیری ها نکته سنج و دقیق و ریز بین.
شباهت چهره خانم دکتر به هانا ٬ دختریکه در کانادا به او دل بستم٬ اولین چیزی بود که ذهن خفته منو بیدار کرد تا روابطم رو با این خانم دکتر متشخص صمیمی تر کنم.
ذهنی که در گذشته نه چندان دور درگیر مبارزات احساسی و عقلانی شده بود و تا مدتها مرا به دنبال خود میکشید و باعث شده بود که اولین نخهای سیگار رو تجربه کنم.
از نظر من سوره فرد مناسبی به عنوان یک همسر و مادر فرزندان آینده م بود.
اززمان پیشنهاد ازدواجم به سوره٬ صمیمیتمون بیشتر شده بود و اکثر جمعه ها رو با او بیرون میرفتم و در مورد عقاید٬ سلایق و تصمیماتی که در زندگی آینده داشتم با او صحبت میکردم.
مدتی بود که همدیگه رو در مکانهای خارج از محیط کار به اسم صدا میزدیم.
سوره دختر فهمیده ای بود و موقعیت منو به خوبی درک میکرد و همیشه نگرانی های منو با سخنان منطقیش تعدیل میکرد.
احساس میکردم زندگی کردن در کنار یک دختر تحصیل کرده و منطقی که خونواده خوب و آبرومندی داره میتونه تا ابد آرامش رو برام به دنبال داشته باشه.
عاشق سوره نبودم در واقع بعد از هانا عاشق کس دیگه ای نشدم.
نمیدونم چرا هر وقت میخواستم که با دختری دوست بشم نا خود آگاه اونو با هانا مقایسه میکردم.
خودم هم میدونستم که کار درستی نیست و رفتارای هر فرد رو باید جداگانه مورد تجزیه و تحلیل قرار بدم ولی کنترلی براین رفتارم نداشتم و این برای یک فرد تحصیلکرده در رشته روانشناسی قابل توجیه نبود.
یه جورایی دوست داشتم همیشه چهره هانا برام تداعی بشه و با یاد آوری صورت زیبا و ظریف اون آروم میشدم.
مهمترین علتی هم که جذب سوره شدم، شباهت زیاد او به هانا بود.
هرچند سوره دختر ظریفی نبود و برعکس هانا چهار شانه و کمی هم چاق بود که البته به خاطر قد بلندش٬ اضافه وزنش تو چشم نمیزد. برایش احترام زیادی قائل بودم و فکر میکردم گذر زمان میتونه منو از نظر عاطفی به سوره وابسته تر کنه و روزی برسه که جای هانا رو در قلبم بگیره.
قرار بود که قبل از شروع کلاسهای ترم، با فرزانه خواهرکوچکترم برای خواستگاری به منزل اونها بریم.
اون اولین کسی بود که باید ازفردی به نام مهرناز ٬ پیشنهاد مهندس نیایش و تصمیم خامی که در ذهن داشتم مطلع میشد.
تمام راه در فکر این بودم که چگونه موضوع رو با سوره مطرح کنم٬ به هر حال اون هرچند هم منطقی٬ ولی دختری بود با احساسات مشابه سایر هم جنسهای خودش.
خدا روشکر اونروز کلینیک زیاد شلوغ نبود. بعد از اینکه مهرناز بیمارهاشو ویزیت کرد ازش خواستم که با هم بیرون بریم
با هم به یک کافی شاپ رفتیم. بیشتر وقت ها، بعد از ویزیت بیماران کلینیک با هم به اون کافی شاپ می اومدیم.
جای دنجی بود همیشه یک موزیک بی کلام پخش میشد. یه جورایی اونجا احساس آرامش میکردم. نمیدونم چرا؟ ولی هروقت اونجا می اومدم احساس میکردم از همه گرفتاریا و نگرانیا خالی شدم.
گوشه دنجی پیدا کردم که تو دید بقیه مشتریا نباشیم.
آدم رکی بودم هیچوقت برای بیان احساسات و حرفام مقدمه چینی نمیکردم.
به قول آفاق خواهر دومیم با وجود اینکه روانشناس بودم ولی تو رسوندن خبرا چه خوب و چه بد بسیار ناشیانه عمل میکردم. خب منم این مدلی بودم دیگه!!
به محض اینکه پشت میز نشستیم٬ بی مقدمه شروع به حرف زدن کردم.
- سوره! امروز که ازت خواستم بیای اینجا باید در مورد یک موضوعی باهات صحبت کنم که ممکنه مدتی ازدواجمونو به تاخیر بندازه.
سوره در حالیکه سعی میکرد تعجبشو مخفی کنه گفت: چی شده همایون؟ خدایی نکرده واسه کسی اتفاقی افتاده؟ خواهرات طوری شدن؟
- همه خوبن و در صحت و سلامتی کامل به سر میبرن. موضوع مربوط به خودمه.
- میشنوم
- خودت خوب میدونی که من تازه به ایران برگشتم و از نظر سرمایه هم صفرم. از پدرم هم به من ثروتی نرسیده که پاهامو دراز کنم و بگم بی خیال دنیا... خبر هم داری که چقدر این در و اون در زدم تا تونستم استخدام دانشکده پزشکی بشم. این رو هم که نمیتونی منکر بشی که برای شروع زندگی نیاز به یک پشتوانه مالی هست اونم هرچند اندک.
متاسفانه من الان همون پشتوانه اندک رو هم ندارم. من هستم و یک پراید که تا چند وقت باید قسطاشو بدم.
- همایون! چرا نمیری سر اصل مطلب. اگه منظورت مشکل مالی برای گرفتن عروسی و این چیزاست. نگران نباش. من خودم مقداری پول پس انداز دارم که برای شروع کار خوبه.
واسه جهاز هم نگرانی ندارم. پدرم همه چی رو تهیه میکنه.
از اول هم قرار نبود که من از پول خودم جهاز بگیرم. پس با خیال راحت میتونی این پولو از من قبول کنی و نگرانیتو کم کنی.
شاید اول زندگیمون کمی سخت باشه ولی با تلاش هردومون بعد از چند سال زندگی نسبتا راحتی خواهیم داشت و نیازی نیست که خودتو درگیر چنین مسئله بغرنجی کنی که انتهاش معلوم نیست.
فکر نکنی می خوام پولامو به رخت بکشم. به عنوان یک زن که قراره پشت شوهرش باشه از حالا آمادگیمو اعلام میکنم.
- ممنونم. تو همیشه به من لطف داشتی و به طور حتم زندگی در کنار همسر عاقلی مثل تو کمتر از زندگی تو بهشت نمیتونه باشه. ولی من هم مردم و واسه خودم غروری دارم. همینقدر که بدون هیچ چشمداشت و منتی به من این پیشنهادو دادی ازت ممنونم ولی نمیتونم قبول کنم. حداقل تا زمانیکه زیر یک سقف زندگیمونو شروع نکردیم نمیخوام ازت پولی قبول کنم، اونم برای کاری که فراهم کردن مقدماتش وظیفه منه. امروز هم برای همین ازت خواستم که باهام اینجا بیای تا بهت بگم در مورد درمان یک خانم بیمار بهم پیشنهاد دستمزد خوبی شده. البته این بیمار با بقیه بیمارام کمی فرق میکنه و شرایط درمانش خاص میباشد. با مشورتایی که با استادم کردم این خانم برای درمان حداقل باید به مدت 6 ماه در ارتباط نزدیک با من باشه.
- خب این چه ربطی به ازدواج من و تو داره؟
- منظورم اینه که باید حداقل 6 ماه با این خانم، همخونه بشم.
سوره در حالیکه چشمای سیاهش را گرد کرده بود با بهت پرسید همخونه؟
- آره. توضیح پروتکل درمانش کمی سخته ولی برای بدست آوردن نتیجه بهتر در درمان، باید تمام رفتارها ی این خانمو تحت نظر بگیرم تا بتونم اونودرمان کنم و این ممکن نیست مگر اینکه با اون برای مدتی در یک منزل زندگی کنم.
- اونوقت این خانم خونواده ای نداره که نگران همخونه شدن تو با اون بشن؟
- خونواده ش همه چی رو میدونن. سالهاست تحت درمانه و اونا از بیماری مزمن او خسته شدن والان هم به عنوان آخرین راه حل این روش رو پذیرفتن.
- اونوقت نقش من این وسط چیه؟
- ازت میخوام که 6 ماه دیگه صبر کنی. درسته من قراره با این خانم همخونه بشم ولی راضی بودن تو برام خیلی مهمه. میدونم پیشنهادم یک کم عجیبه ولی دوست دارم مثل همیشه منطقی تصمیم بگیری و درتصمیم گیریات شرایط منم در نظر بگیری و تا حدودی هم به من حق بدی.
- این خانم چند سالشه؟ متاهله یا مجرد؟ کجایی هست؟
26- سال داره. مجرده و اهل تهران. دانشجوی داروسازیه
- پیشنهادت یک کم که نه٬ خیلی، خیلی عجیبه. من 6 ماه صبر کنم تا تو بری با یک خانم جوون و تهرانی که از قضا دانشجوی داروسازی هم هست همخونه بشی و من هم تماشا کنم. فکر نمیکنی اگه این حرف رو به هرکی بزنم بهم بخنده. کی میتونه آینده رو تضمین کنه؟
- قرار نیست کسی از این موضوع مطلع بشه. بین خودمون میمونه.
کاملا میفهمیدم نگرانیش از چی بود. ولی منم مجبور بودم یک تکونی تو زندگی به خودم بدم تا کی میتونستم منتظر حقوق آخر ماهی بشم که نصفش بابت اجاره پانسیون و قسط ماشینم میرفت.
- این خیلی مهمه که به من اعتماد داشته باشی. اون فقط بیمارمه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آپارتمان صدمتری
  • تارا

    1

    رمان بسیار جذاب و دوست داشتنی بود ممنون از نویسنده خیلی عالی بود

    ۴ روز پیش
  • فریبا

    1

    عالی بود 🙏🏾🙏🏾🙏🏾

    ۴ هفته پیش
  • FERI

    1

    خوب بود...

    ۱ ماه پیش
  • دریا

    2

    خیلی عالی ،نویسنده عزیز قلمت مانا

    ۲ ماه پیش
  • آیسل

    0

    رمان خیلی خوبی بود 🎀فقط یکمی منحرف بودنش زیاد بود

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    3

    بهترین رمان که اصلا توش جدایی و قهر طولانی نداشت و واقعا ارزش خوندن داشت 🧡🥹

    ۳ ماه پیش
  • الهه

    2

    خیلی رمان قشنگیه ولی حیف که زود تنومش کردی حا داشت هنوز خیلی طولانی تر بشه ولی بازم هیلی قشنگ بود😍😍😍

    ۴ ماه پیش
  • سانی

    4

    رمانت حرف نداره خیلی قشنگ بود بعد از چند سال یه رمانی خوندم که از رمان های دیگه کاملا متفاوت بود مخصوصا اخرش که مثل رمان های دیگه دختر بدون هیچ جوابی بخاطر یه حرف بی ربط پوچ پسره رو ول میکنه یاپسر ولش میکنه باز بعد چند سال بهم برمیگردن اما رمان تو اینطوری نیست اخرش خیلی قشنگ تموم شد واقعا خسته نباشی

    ۴ ماه پیش
  • سلطان غم

    2

    بسیار عالی دست مریزاد

    ۵ ماه پیش
  • gh.novarya

    2

    واقعا رمان قشنگی بود هم موضوع جالبی داشت و هم شخصیت های داستان درست چیده شده بودن و پایان بندی عالی داشت

    ۵ ماه پیش
  • ساناز

    1

    فکر کنم باید برای رمان ها بازه ی سنی تعریف بشه داستان غیر منطقی و بچگانه اس

    ۵ ماه پیش
  • بانوی شب

    2

    جالب بود برام رمانش قشنگ بود

    ۶ ماه پیش
  • عسل

    2

    این رمانو خیلی دوست داشتم، اروم و منطقی جلو میرفت قلم نویسنده عالی بود تنها چیزی که یکم اذیتم میکرد این بود همایون زیادی سست عنصر بود😅💔 درکل از اون رمان هایی بود که با اطمینان به بقیه پیشنهاد میدم

    ۶ ماه پیش
  • Army?

    5

    رمان جمع و جور و قشنگی بود موقع شروع کردنش اصلا فکرشم نمی کردم انقدر خوشم بیاد ازش❤️🙏🏻 خسته نباشی نویسنده عزیز💐

    ۶ ماه پیش
  • حدیث

    0

    جالب نبود پسره خیلی هوسباز بود و منحرف بود

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!