خلاصه رمان :
رمان ساقیا اثر معصومه ابدالی، داستان آبان، مردی جوان و گرفتار مشکلات مالی است که برای ساختن زندگی بهتر وارد باند قاچاق انسان میشود. اما وقتی برخلاف خواسته رئیس باند عمل میکند، خودش و خانوادهاش درگیر ماجرایی خطرناک میشوند که پای عشق، خیانت، فرار و مرگ را به زندگیشان باز میکند.
مردِ جوانی به نامِ آبان با وجودِ بیکاریِ فعلی و دغدغههای مالی، زندگیِ عاشقانهای را با همسرِ بسته به جانش سایه و پسرِ پنج سالهشان ایلیار سپری میکرد. گذرانِ روزگار زیرِ بارِ این مشکلات او را به سمتِ ساختنِ دیواری کج رفته تا ثریا هُل داد و راهش به باندِ قاچاقِ انسان باز شد! باندی که رئیسِ آن مردِ مرموز و بیرحمی به نامِ شاهد بود که افرادش را با معیارِ بیوجدانیشان نگه میداشت و آبان بود که شکست خورده از بیرحمانهترین آزمونِ او بیرون آمد! فاش شدنِ خیانتِ او به باند و فراری دادنِ همان طعمهای که بهانهی امتحان کردنش بود، سایهی تاریکِ بیرحمی را بر سرِ زندگیِ خودش و خانوادهاش هم انداخت؛ چنانکه تاوانِ اشتباهاتش را به انتخابِ شاهد باید همسر و فرزندش درست شبیهِ کارش پس میدادند؛ به عبارتِ بهتر... با فروخته شدنشان! یک خوشبختیِ ساده قاصدکی شد که به نفسِ سرد و خشنِ سرنوشت از هم پاشید و اهلِ قصه را میانِ خون، دروغ، فرار، ماندن، زندگی و مرگ معلق گذاشت! در این بین حضورِ مردی که همچون نامش یاری بسانِ کوه بود و به زندگیشان گرهی کور خورد شاید تنها نوری بود که از پسِ ظلمت به آنها تابید و مشخص نمیکرد... تا لحظهی آخر امیدی به زندگیِ دوباره برایشان میماند یا نه!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ساقیا - پارت 14
به وقتِ ورودشان به کوچهای که در این ساعت خالی بود تا رسیدن به خانهی مد نظرِ ساقی، ارشیا بود که سر کوچه از سمتِ راست ماشینش را نگه داشت. سر چرخانده به همان سمت و از شیشهی شاگرد نگاه انداخته به ماشین، برقِ نگاهِ خونسردش مرموز و سیگاری را که باز کنجِ لبانش نشاند، بدونِ خیرگی دزدیدن از کوچه و ردِ ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 13
اطمینانِ چشمانش صادقانه بود، نگاهش جز چشمان و چهرهی ساقی خطا نمیرفت و از حالِ نابودِ خودش پیدا که غیرتِ درد آمدهاش هضمِ چنین بلایی را پس میزد؛ اما ساقیِ فعلی را دیگر چه به اعتماد؟ در شبِ گذشته هرچه بر سرش آمد لقمهی اعتماد بود که نهایتاً در گلویش گیر کرد و تا همین لحظه برایش یک خفگیِ بدونِ مر...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 12
او که لبانِ برجستهاش را بر هم نهاد، آبِ دهانی از گلو گذراند و چون سر به زیر افکند، بارِ دیگر موبایلش را از جیبِ شلوارش بیرون کشیده، صفحهاش را با فشردنِ دکمهی پاور پیشِ چشمانش روشن کرد. در همان حال قدمی پیش گذاشت و صفحهی پیامهایش را که برای مرورِ دوبارهی آدرس گشود، با چشمانی ریز شده یک دور ک...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان ساقیا - پارت 11
آبان که پلکهای نیمه بازِ او و همچنان خوابآلود بودنش را دید، دستِ راستش را بالا آورده و انگشتِ اشارهاش را قرار داده روی لبان و بینیاش، پس از ثانیهای که دستش را پایین آورد، پلک بر هم نهاد و سر کج کرده به سمتِ شانهی راست به این شکل سایه را دوباره به خواب دعوت کرد. بیصدا هم برای او لب زد که دن...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عاشق اسمت شدم😂😂 اولویتِ مردی همیشه سایهست^^
۱ ماه پیشمهدیه
0وقت شیرجه زدن تو دنیای ساقیاعه✨🤝🏻
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قبلش کمربندارو ببندین🍃✨💅
۱ ماه پیشمهدیه
0وای شخصیتارو ببین رو کاور😭✨
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
چه قشنگ افتادن😭✨
۱ ماه پیشمهدیه
0البته که پنج ستاره از الان برازندشه✨🤝🏻
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
😭❤✨
۱ ماه پیشمهدیه
0اگه کامنت منو میبینی.. آها با خودتم! این رمان رو از دست نده، قراره استانداردات برای خوندن یه رمان رو بشکنه و انتظارت رو تا فضا بالا ببره، به من اعتماد کن.. من میدونم چه شاهکاریه✨🤝🏻
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عشق من🥺❤
۱ ماه پیشمهدیه
0قراره بترکونی خانم ابدالی نه؟ میدونم میدونم.. بعد از خشاب، بادافره، بالانس.. حالا ساقیا قراره معتادم کنه، تو از الان توی دیوونه کردن من موفقی✨🤝🏻
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
من دیگه دارم از دسترس خارج میشم، غش میکنم الاااان😭✨
۱ ماه پیشمهدیه
0ذوقی که برای این رمان دارم.. وای😭✨ منی که مطمئنم و میدونم چقدر ساقیا قابلیت میلیونی شدن داره بخاطر ایده و داستانی که تکه، شخصیتایی که مثلشون نیومده، قلمی که با روح آدم حرف میزنه و از همه مهمتر.. نویسنده اش که قشنگترینه😭✨
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قشنگترینِ منم تویی خب😭✨
۱ ماه پیشمهدیه
0ببین چی منتشر شد بالاخره، وای که چقدر منتظرش بودم؛ شاهکار دیگه ای از خانم ابدالی که اومده دوباره با قلم و داستانش دیوونمون کنه😭✨
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
بالاخرهههه اومد لاو😭✨
۱ ماه پیش

یه دونه ابان لطفا
در پارت 20وای خدا یعنی سایه انقد مهمه که بخاطرش خرید با ایلیار رو کنسل کرد تا خوب شه ✨✨🥹🥹🫣😊هیی چی میشد مام یه دونه از این ابانای عاشق پیشه داشتیم😕😕