لیست کلیه پارتهای رمان بازگشت عاشقانه : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 61
فصل40 پرهام روز پس از طلاق راهی دبی شد. احسان و نسیم از او خواسته بودند برگردد و کارهای عقب افتادهاش را سرو سامان دهد. آقا کریم و سیما حتی فرصت اعتراض پیدا نکردند، چون هواپیمای پرهام در آسمان بود. روزها میگذشتند و الهه با افسردگی به سه سال زندگی مشترکش با پرهام میاندیشید. آیا کار درستی...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 62
نسرین در اتاق الهه را باز کرد. او را دید که روی تخت نشسته و با دانیال بازی میکند. میدانست چه غم بزرگی بر دل دارد و به رو نمیآورد. با غصه در را بست و از پلهها پایین رفت. از طلاق دخترش یک سال میگذشت. منصور توصیه کرده بود الهه را به خاطرکاری که کرده سرزنش نکند چرا که خودش به اندازه کافی از عمل...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 63
ـ چرا من؟ منی که یه بار ازدواج کردم و یه بچه کوچولو دارم. پسرتون مگه مجرد نیست؟ چشمان زن پر از اشک شد. الهه متعجبانه نگاهش کرد. قطرات اشک گونه زن را خیس کرد و الهه متاثر شد: ـ ببخشید! چیز بدی گفتم؟ زن دست او را در دست گرفت و کنار خود نشاند: ـ پسرم مریضه. وقت زیادی برای زندگی نداره. تو رو خدا ...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 64
شب را تا صبح فکر کرد. به پرهام. به دانیال. پرهام چه کار میکرد اگر میفهیمد میثم با او ازدواج کرده و بدتر از آن چه کار میکرد وقتی میفهمید دانیال در خانه مردی دیگر زندگی میکند. اصلاً برایش مهم بود؟ اینطور که به نظر میرسید پسرش را هم مانند الهه به فراموشی سپرده بود. مهم نبود پرهام پس از...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 65
فصل 42 منصور متفکرانه به الهه مینگریست. علت ازدواج مجدد الهه را دلیلی جز انتقام از پرهام نمیدانست. خوب میدانست دخترش چه ضربه روحی سختی از پرهام خورده اما نمیتوانست اجازه عمل پوشانیدن به این تصمیم را به او دهد. صدای نسرین را شنید: ـ الهه! تو میفهمی داری چی کار میکنی؟ میخوای با دو...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 66
در طول راه منصور در مورد حاج صادق سوال میکرد و میثم صمیمانه جواب میداد. در را فریده خانم باز کرد. میثم، منصور را معرفی کرد و فریده خانم ابراز خوشحالی کرد. هردو از حیاط گذشتند و داخل خانه شدند. حاج صادق در اتاق روی ویلچر نشسته و سرفه میکرد. منصور یاالله گفت و چند ضربه به در اتاق زد. حاج صاد...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 67
فصل 43 پشت میز آشپزخانه نشسته، دست زیر چانه برده و با علاقه به او مینگریست. باورش نمیشد خدا خواسته اش را بر آورده کرده و اکنون او را در کنار خود دارد. الهه لبخند زد. دست او را میان دستانش گرفت و گفت: ـ باورت نمیشه به همین راحتی به هم رسیدیم؟ میثم دستان او را فشرد و لبخند زد: ـ نه. با...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 68
فصل 44 میثم چون یک دوست مقابل دانیال نشسته و با او بازی میکرد. دانیال ذوق زده از همراهی او لبخند زنان میگفت: ـ اونا رو بده من! میثم به دو ماشین اسباب بازی نگاه کرد و دست دانیال داد. با خوشرویی گفت: ـ بفرما! دانیال ماشینها را به حرکت در آورد و گفت: ـ این ماشین قرمزه تویی. اینم منم....
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 69
فصل 45 پرهام بی خبر از ازدواج همسر سابقش در خارج از کشور با احسان و نسیم و دوستانی که هیچ وقت الهه از آنها خوشش نیامده بود و آنها را بر هم زننده زندگی خویش میدانست، خوش میگذراند. پرهام آنقدر غرق خوشگذرانیهای افراطی خود شده بود که حتی پسرش دانیال را هم فراموش کرده بود. مادر و خواهره...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 70
دوباره شماره خانه را گرفت. این بار نگین گوشی را جواب داد. پرهام با درماندگی و حالی نزار گفت: ـ نگین! مامان دروغ گفت که الهه ازدواج کرده مگه نه؟ فقط برای اینکه منو بکشه ایران این حرفو زد. مگه نه؟ نگین پشت تلفن نمیتوانست حرف بزند. تا به حال صدای پرهام را اینقدر درمانده نشنیده بود. آن طرف خ...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 71
فصل46 غمگینانه به استقبال کنندهها نگریست. در میان هیچکدامشان الهه را ندید. چرا توقع داشت او هم در این جمع باشد؟ او دیگر مال او نبود. با چشمانی اندوهگین به پسر بچهای نگاه کرد. دانیال هم در بین آنها نبود. چهقدر در این بیست و چهار ساعت ضعیف شده بود. بی خواب و خسته و افسرده با پاهایی نات...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 72
ساعت دو بعد از ظهر بود که پرهام پشت در خانه پدریاش ایستاده و زنگ را میفشرد. سیما در را باز کرد و با دیدن صورت تکیده و لاغر و رنگ پریده و افسرده پسرش چنان قلبش فشرده شد که به گریه افتاد. پسرش را تنگ در آغوش گرفت و گفت: ـ پرهام جان! الهی من بمیرم و اینطوری نبینمت. این چه سرو وضعیه پیدا کردی؟ ...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 73
فصل47 شب بود و هوا تاریک. پرهام منتظر ایستاده و به خانه میثم و الهه نگاه میکرد. دقایقی گذشت تا الهه همراه میثم آمد. نگاهش مثل همیشه آرام و مهربان بود اما غمی عجیب در آن لانه کرده بود. آه! چه میدید؟ دانیال، پسر عزیزش در شانههای مردی که عنوان شوهرِ همسر سابق او را یدک میکشید و روزی برایش...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 74
میثم سرش را با تأسف تکان داد. یاد زمانی افتاد که خبر ازدواج الهه با او را شنید. شکست اما به پرهام ضربهای وارد نکرد. به خودش ضربه زد. آنقدر در خود ریخت که تا چند ماه نمیتوانست روانش را از ضربهای که به آن وارد شده آرامش بخشد. داخل خانه رفت. الهه با دیدن او هول کرد و به طرفش دوید: ـ چی شده...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 75
الهه در حالی که هنوز هم فکرش دور پرهام چرخ میخورد، چای به دست داخل هال شد. میثم سرش را میان دستانش گرفته و زجر میکشید. سینی چای داشت از دست الهه به زمین میافتاد. تندی آن را روی میز گذاشت و به طرفش دوید. شانه میثم را گرفت و با نگرانی گفت: ـ میثم! میثم جان! چت شد یهدفعه؟ میثم چشمان سرخ از...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 76
فصل48 الهه رو به روی سرسره ایستاده و به دانیال که میخواست از آن پایین بیاید نگاه میکرد. فکرش حول پرهام و میثم چرخ میخورد. پرهام برگشته بود و میثم میخواست برود. پرهام حتماً دانیال را میگرفت و میثم او و دانیال را به زودی ترک میکرد. صدایی شنید: ـ آه! سرم! به طرف راستش که دختری بلند قد...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 77
فصل 49 گریههای دانیال و بی تابی او به خاطر دوری از مادرش پرهام را عصبی کرده بود. دو روزی بود که همراه پسرش به آلمان آمده بود وتصمیم داشت او را برای همیشه نزدخود نگه دارد. دانیال یادگار الهه بود. اگر چه الهه با ازدواج با میثم زخمی بزرگ بر دل پرهام نشانده بود اما هردو این را خوب میدانستند ک...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 78
پرهام سعی کرد با حوصله باشد. سوپ را فوت کرد و به دهان دانیال نزدیک کرد: ـ بخور! دانیال کمی از آن را خورد و چهرهاش را در هم کرد: ـ بد مزهَس! پرهام با تعجب به دانیال و سپس به سوپ نگاه کرد. کمی از آن را خورد و گفت: ـ اینکه خیلی خوشمزهست! دانیال همانطور که ابروانش در هم بود، گفت: ـ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 79
فصل 51 نسرین دم در خانه الهه ایستاده و در فکر خواب پریشان شب قبلش فرو رفته بود. زنگ را فشرد و در ناگهان باز شد. از پلهها بالا رفت و از در باز، داخل خانه شد. کسی را ندید. با صدایی بلند الهه را صدا زد و الهه با سر و وضعی آشفته و چشمانی پف کرده از اتاق خواب بیرون آمد و به استقبال او آمد. نسرین ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 80
فصل 52 پرهام روی تخت نشسته و زیر لب میگفت: ـ حسابم داره خالی میشه. باید به فکر کار باشم. ذهنش به طرف همسایه طبقه بالایش سعید رفت. بهتر دید با او مشورتی کند و جویای کار شود. یک ساعت بعد او و دانیال در خانه سعید و همسرش بودند و هومن پسر کوچک خوانواده که کم حرف و ساکت بود به دانیال که بدون ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
