پارت شصت و هشتم :



فصل 44
میثم چون یک دوست مقابل دانیال نشسته و با او بازی می‌‌کرد. دانیال ذوق زده از همراهی او لبخند زنان می‌‌گفت:
ـ اونا رو بده من!
میثم به دو ماشین اسباب بازی نگاه کرد و دست دانیال داد. با خوشرویی گفت:
ـ بفرما!
دانیال ماشین‌‌ها را به حرکت در آورد و گفت:
ـ این ماشین قرمزه تویی. اینم منم.
میثم چشمی بلند بالا گفت و هردو ماشین‌‌هایشان را به حرکت در آوردند. ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    2

    هوراااا چقدر رابطه ی قشنگی دارن🥰😍❤️مرسی مرضیه جونم عالی بود مثل همیشه ❤️😍

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون نازنین❤🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!