بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و هشتم :
فصل 44
میثم چون یک دوست مقابل دانیال نشسته و با او بازی میکرد. دانیال ذوق زده از همراهی او لبخند زنان میگفت:
ـ اونا رو بده من!
میثم به دو ماشین اسباب بازی نگاه کرد و دست دانیال داد. با خوشرویی گفت:
ـ بفرما!
دانیال ماشینها را به حرکت در آورد و گفت:
ـ این ماشین قرمزه تویی. اینم منم.
میثم چشمی بلند بالا گفت و هردو ماشینهایشان را به حرکت در آوردند. ا

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
2هوراااا چقدر رابطه ی قشنگی دارن🥰😍❤️مرسی مرضیه جونم عالی بود مثل همیشه ❤️😍