پارت هفتاد و هشتم :


پرهام سعی کرد با حوصله باشد. سوپ را فوت کرد و به دهان دانیال نزدیک کرد:
ـ بخور!
دانیال کمی از آن را خورد و چهره‌‌اش را در هم کرد:
ـ بد مزهَ‌‌س!
پرهام با تعجب به دانیال و سپس به سوپ نگاه کرد. کمی از آن را خورد و گفت:
ـ این‌‌که خیلی خوشمزه‌‌ست!
دانیال همان‌‌طور که ابروانش در هم بود، گفت:
ـ سوپ مامانی خوشمزه‌‌ست!
پرهام کلافه گفت:
ـ باید به غذاهای من ع

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    چقدر گوگولی دانیال عشق😍💋عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دانیال شیرین و دوست داشتنیه🙂🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!