لیست کلیه پارتهای رمان بازگشت عاشقانه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 41
صبح روز جمعه بود. الهه با بیحالی به زور پرهام را از خواب بیدار کرد و برای خرید نان به نانوایی فرستاد. به طرف آشپزخانه میرفت که ناگهان سرش گیج رفت. چشمانش را بیشتر باز کرد تا اطرافش را واضح ببیند. تلفن زنگ میخورد. به طرف آن رفت اما ناگهان تعادلش به هم خورد و روی فرش افتاد. پرهام که دو سنگک...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 42
خبرحاملگی الهه مثل یک توپ در خانه آقا کریم ترکید. سیما اشک شوق میریخت و می گفت: ـ انشاالله که پسر دار میشه. براش نذر میکنم. نوشین با ذوق کف دستانش را به هم میمالید و میگفت: ـ مامان فکر کن یه پسر تپلی خوشگل مثل بچگیهای خود پرهام! و شیرین و ثمین دور پرهام را گرفته و به او میسپردند این...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 43
پرهام سینی محتوی آب پرتقال را روی میز گذاشت و به الهه که مشغول مطالعه بود، گفت: ـ انقدر کتاب نخون. چشمای خوشگلت ضعیف میشه. الهه کتاب را بست و در دست پرهام آب پرتقال دید. لبخندی زد و گفت: ـ چرا انقدر منو لوس میکنی؟ دکتر گفته فعالیت برام خوبه. ـ میدونم عزیزم. یک ساعت دیگه با هم میریم پ...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 44
تلفن زنگ خورد. الهه دست از ظرف شستن کشید و گوشی را جواب داد: ـ بله؟ ـ سلام الهه خانوم! من پسرعموی پرهامم. ـ سلام. حال شما؟ ـ ممنونم. یه کمی حال پرهام به هم خورده آوردمش بیمارستان. نفس در سینه الهه حبس شد: ـ بیمارستان؟! مگه چش شده؟! ـ چیزی نیست. دلش خیلی درد میکنه. پرهام میگه با خودتون ...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 45
الهه دورادور ایستاده و به سیما نگاه میکرد. در حال گذاشتن قاشق سوپ در دهان پرهام بود. پرهام با بی میلی دهان باز میکرد و منتظر بود تا قاشق را الهه بگیرد و خودش غذا داخل دهان او بگذارد. الهه جلو رفت: ـ بذارید من بهش بدم. سیما به هردویشان نگاه کرد. عشق با تمام قدرت او را از معرکه بیرون میاندا...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 46
روزها از هم پی هم میگذشتند و پرهام نهایت تلاش خود را برای راضی نگهداشتن الهه از خود میکرد. وزن الهه زیاد شده بود و به سختی راه میرفت. ثمین از کامبیز جدا شده و دچار افسردگی بود و شیرین برای ماموریت کاری شوهرش به اصفهان رفته بود. نوشین هم همچنان در انتخاب خواستگارهایش وسواس به خرج میداد و ن...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 47
پرهام بغض کنان به طرف نیمکتی رفت و قطرهای اشک روی گونهاش دوید. موهایش را در میان انگشتانش گرفت و به دیوار تکیه داد. تصویر گریان الهه یک لحظه از مقابل چشمانش دور نمیشد. کلافه مشغول قدم زدن شد. جیغ و فریادهای زنانی که وقت زایمانشان رسیده بود، اعصاب او را متشنجتر میکرد. از بیمارستان بیرون ...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 48
الهه از دیدن کودکش سیر نمیشد. شش ماه گذشته بود. دانیال را یک لحظه عمههایش زمین نمیگذاشتند و آقا کریم و سیما مرتب قربان صدقهاش میرفتند. نگین با حرص میگفت: ـ حالا نوبت لوس کردن این بچه رسیده. کاش تو و پرهام یه جایی زندگی میکردین که دست اینا به بچهتون نرسه. تازه پرهامو سر به راه کرده بو...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 49
شب پرهام برگشت. نگاهش به دانیال افتاد که روی کاناپه به خواب رفته بود. او را به آرامی بلند کرد. به اتاق برد و روی تخت خواباند. بوسهای بر گونهاش گذاشت و رویش را کشید و به طرف الهه آمد. الهه در حال مرتب کردن رو میزی بود. پرهام دست او را گرفت و روی مبل نشاند: ـ الهه میخوام باهات صحبت کنم. برخ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 50
الهه آدرس دوستان پرهام را از نگین گرفت. نگین در حالی که دانیال را روی پای خود نشانده بود، گفت: ـ پرهام بفهمه آدرس دوستشو بهت دادم بیچارم کرده. ـ نمیفهمه. میگم خودم پیدا کردم. ممنون نگین جان. صورت او را بوسید و راهی مغازه احسان شد. میدانست هرچه آتش است از گور احسان بلند میشود. آن روز م...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 51
میثم با قدمهایی تند از پلههای خانه احسان بالا رفت. در خانه را باز کرد و پرهام را دید. انگار منتظر کسی بود. با خشم به طرفش رفت. یقهاش را گرفت و به دیوارش چسبانید: ـ تو خجالت نمیکشی زن و بچتو ول کردی و اومدی تو این خراب شده؟ اومدی اینجا چه غلطی کنی؟ ها؟ پرهام خشمگینانه دستان میثم را از یق...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 52
پرهام داخل فرودگاه دبی، با چهره خندان نسیم روبه رو شد که با دسته گلی در دست به او نزدیک و نزدیکتر میشد. زیباتر و طنازتر از گذشته شده بود. چهره الهه مقابل چشمانش جان گرفت. نباید به او خیانت میکرد. آرام به احسان گفت: ـ این، اینجا چی کار میکنه؟ احسان لبخند زد: ـ من بهش گفتم بیاد. ناسلامت...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 53
یک هفته بود پرهام به ایران بازگشته بود و سعی داشت الهه را در مورد شغل دومش قانع کند. ـ کار دوم یعنی چی؟ من سر در نمیارم. پرهام در حالی که دانیال را روی پای خود نشانده بود، به دستش یک سیب سرخ داد و گفت: ـ وضعمون توپ میشه الی. الهه با اخم و سرزنش نگاهش کرد: ـ من از همین وضع راضیام. ببینم ا...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 54
یک ماه گذشته و پرهام با الهه تماسهای تلفنی کوتاه مدت داشت. ـ دانیال خوبه؟ خودت خوبی؟ ـ هردومون خوبیم. کی بر میگردی؟ ـ معلوم نیست. اینجا خیلی سرم شلوغه. الهه پوزخند زد: ـ واقعاً؟ خوبه وقت کردی بهم زنگ بزنی. ممنون. ـ متلک ننداز الهه. انقدر خستهام که دارم میافتم. ـ کاش کنارت بودم. ـ...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 55
تماسهای تلفنی پرهام با ایران بسیار کم و مکالماتش هر بار سردتر از دفعه قبلی میشد. صبح روز شنبه سیما به خانه الهه آمد. الهه با دیدن او فهمید برای چه کاری آمده. نفس عمیقی کشید و به طرف او رفت و سلام کرد. سیما اخمهایش را در هم برد: ـ چه سلامی، چه علیکی؟ این چه زندگیایه برای خودت و شوهر و بچ...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 56
الهه با اعصابی درهم روی مبل نشست. تلفن زنگ خورد. به امید شنیدن صدای پرهام با قدمهایی سریع خودش را به تلفن رساند و شماره گیر را نگاه کرد. تماس از دبی بود. گوشی را برداشت و با شوق گفت: ـ الو... صدای نسیم هم کلاس دوران تحصیلش انگار یک پارچ آب یخ روی سرش خالی کرد: ـ سلام الهه. در حالی که سعی...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 57
فصل 36 احسان داخل کافی شاپ نشسته و در حال سیگارکشیدن به چهره درهم پرهام می-نگریست. سیگار را لای دو انگشتش گذاشت و گفت: ـ دو سال پیش بهم گفتی میخوای ازدواج کنی تعجب کردم گفتم پرهام شوخی میکنی یا جدی میگی، گفتی به خدا راست میگم، خوانوادم یه دختر خوب برام پیدا کردن و میخوان باهاش ازدواج...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 58
تکلیف الهه مشخص نبود. هر بار در برابر سوالات مادر و پدرش که چرا پرهام برنمیگردد دلیلی میتراشید. دیگر از دلیل آوردن خسته شده بود. تصمیم گرفت این بار که پرهام برگشت تمام سنگهایش را با او وا بکند. هفته بعد احسان و پرهام بازگشتند. پرهام از خانه مادرش زنگ زد و گفت: ـ الهه! سلام. من اومدم خونه م...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 59
فصل 38 سیما در حال چای ریختن به پرهام نگاه میکرد: ـ من از الهه خوشم نمیاد ولی راضیام نیستم طلاقشو بدی مادر بچته. چهطوری دلت میاد بچتو بی مادر کنی؟ ثمین جلو آمد و گفت: ـ به خودشم گفتی میخوای طلاقش بدی؟ پرهام سرش را به علامت مثبت فرود آورد. ـ راضیه؟ ـ آره. سیما گفت: ـ بابات بفهمه ...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 60
فصل 39 آقا کریم فریاد میزد و هر چه به دهانش میآمد نثار پرهام میکرد: ـ پسره احمق! از اولم باید میفهمیدم تو لایق اون دختر نیستی. چهقدر طفلک باهات مدارا کرد. چهقدر تلاش کرد آدمت کنه. سیما ابرو در هم کشید و گفت: ـ خبه، خوبه توام! هر کی ندونه فکر میکنه بچهَم چه مشکلی داشته که ا...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
