بازگشت عاشقانه به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت و سوم :
ـ چرا من؟ منی که یه بار ازدواج کردم و یه بچه کوچولو دارم. پسرتون مگه مجرد نیست؟
چشمان زن پر از اشک شد. الهه متعجبانه نگاهش کرد. قطرات اشک گونه زن را خیس کرد و الهه متاثر شد:
ـ ببخشید! چیز بدی گفتم؟
زن دست او را در دست گرفت و کنار خود نشاند:
ـ پسرم مریضه. وقت زیادی برای زندگی نداره. تو رو خدا منظورمو اشتباهی متوجه نشو دخترم که چون تو یه بار ازدواج کردی میخوام بدبختت کنم. به خد
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

salomeh
1آخ....آخ... حق میثم این نبود، پسر خوبی بود. من که دلم خیلی فشرده شد.کاش اینطور نمیشد، ولی نویسنده صلاح می دونه چی بشه چی نشه. دستتون درد نکنه.