پارت شصت و سوم :

ـ چرا من؟ منی که یه بار ازدواج کردم و یه بچه کوچولو دارم. پسرتون مگه مجرد نیست؟
چشمان زن پر از اشک شد. الهه متعجبانه نگاهش کرد. قطرات اشک گونه زن را خیس کرد و الهه متاثر شد:
ـ ببخشید! چیز بدی گفتم؟
زن دست او را در دست گرفت و کنار خود نشاند:
ـ پسرم مریضه. وقت زیادی برای زندگی نداره. تو رو خدا منظورمو اشتباهی متوجه نشو دخترم که چون تو یه بار ازدواج کردی می‌‌خوام بدبختت کنم. به خد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • salomeh

    1

    آخ....آخ... حق میثم این نبود، پسر خوبی بود. من که دلم خیلی فشرده شد.کاش اینطور نمیشد، ولی نویسنده صلاح می دونه چی بشه چی نشه. دستتون درد نکنه.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قسمت الهه و میثم اینطور بود که بعد از طلاق الهه و بیماری میثم با هم آشنا شن. قطعا درونش خیر هست. ممنون از نظرت عزیزم❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    آخییییی دلم برایییی میثم سوخت🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😔😔

    ۲ سال پیش
کپی شد!