لیست کلیه پارتهای رمان بازگشت عاشقانه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 21
ساعت دوازده شب بود که دختر و پسر برای صحبت به اتاق الهه رفتند. پرهام که تا به حال اتاق الهه را ندیده بود با دیدن آن حسابی جا خورد. کف اتاق با موکت قهوهای کمرنگی پوشیده شده و یک تخت خواب چوبی کنار دیوار کرم رنگ، خودنمایی می-کرد. روی دیوار هم با یک قاب آیت الکرسی و یک تابلوی نقاشی که تصویر دختری ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 22
فصل 15 ـ عروس خانوم آقا داماد اومده. چرا ماتت برده؟ الهه فرو رفته در پیراهن عروس خوش دوخت و سپید، به سمت در نگاه کرد. پرهام کت و شلوار شیکی پوشیده و موهایش را مثل روز خواستگاری صاف کرده بود. با شگفتی به صورت الهه زل زده و لبخند میزد. الهه جلو رفت و گفت: ـ خوشگل شدم؟ پرهام با ناباوری خندید: ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 23
فصل 16 صبح بود. نور آفتاب چشم الهه را آزار میداد. چشم باز کرد و نگاهش روی صورت آرام و در خواب پرهام ثابت ماند. لبخندی زد و برخاست. به سر و وضعش رسید و صبحانه مفصلی آماده کرد. به ساعت نگاه کرد. ده بود اما پرهام هنوز بیدار نشده بود. به طرف اتاق رفت و صدایش زد: ـ آقا پرهام! نمیای با من صبحونه بخ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 24
فصل 17 پرهام داخل پارچه فروشی ایستاده و مشغول جابجایی قوارههای پارچه بود. تلفن زنگ خورد و گوشی را جواب داد: ـ بله؟ صدای دخترانه و آشنایی شنید: ـ سلام پرهام. برق از سر پرهام پرید. در میان دخترانی که قبل از ازدواج با آنها رابطه داشت، نسیم تنها کسی بود که با وجود شنیدن خبر ازدواجش با او تم...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 25
الهه در حال ریختن لباسها در ماشین لباسشویی بود که تلفن زنگ خورد. دستانش را زیر شیر آب شست و گوشی را از روی اوپن برداشت: ـ بله؟ نگین به تندی گفت: ـ سلام الهه! ـ سلام. خوبی نگین؟ ـ همین الان بازار رفته بودم و چشمم به نسیم تو مغازه پرهام افتاد. الهه خشکش زد. با صدایی لرزان گفت: ـ مطمئنی؟ ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 26
الهه به پیراهن پرهام که لکه بود نگاه میکرد. با چشم اشاره به آن کرد و گفت: ـ لباست چرا لکی شده؟ ـ نوشابه ریخته روش. الهه نگاه معنادارش را از لک نارنجی رنگ به صورت پرهام رها کرد: ـ بشورش! پرهام با لحنی حق به جانب گفت: ـ پس زن گرفتم برای چی؟ ابروان الهه با جدیت در هم رفت: ـ مگه زن گرفتن ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 27
فصل 18 خانه آقا کریم پر سر و صدا بود. الهه و پرهام آن شب مهمان بودند. شیرین و همایون هم آمدند و جمع تکمیل تر شد. شیرین با دیدن پرهام ابروانش را درهم برد و گفت: ـ الهی بمیرم چهقدر لاغر شدی! الهه به پرهام که به نظرش صورتش نسبت به قبل از ازدواجشان پرتر و جذاب تر شده بود، نگاه کرد و خواست چیزی ب...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 28
فصل 19 مشکلات الهه تازه شروع شده بود. پرهام بیشتر وقتش را با دوستانش میگذراند و توجهی به نصیحتهای همسرش نمیکرد. الهه از پشت خط به پرهام گفت: ـ تو واقعاً چی فکر کردی؟ با چند تا جوون مجرد رفتی بیرون که چی؟ مگه زن نداری؟ زندگی نداری؟ ـ الهه! بس کن دیگه... مگه چی کار کردم؟ چرا میخوای ادای ...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 29
شب بود و پرهام با خیال اینکه الهه خواب است به آرامی داخل خانه شد. به طرف اتاق میرفت که از آشپزخانه صدای او را شنید: ـ اومدی؟ به طرف الهه برگشت: ـ نخوابیدی؟ ـ خوش گذشت؟ پرهام سکوت کرد. ـ پشیمونی از اینکه ازدواج کردی؟ پرهام دست و پایش را گم کرد و لبخندی تصنعی زد: ـ معلومه که نه. ـ ...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 30
فصل 20 الهه بالا سر پرهام ایستاده و نگاهش میکرد. چهرهاش چهره دلخواه مرد مورد علاقهاش بود. زیبا و دوست داشتنی اما چه فایده که ویژگیهای یک همسر ایده آل را نداشت. سرش را تکان داد و به خود امید داد به زودی همه چیز رو به راه خواهد شد و پرهام همانی میشود که او میخواهد. چشمان پرهام به آرا...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 31
ساعت دوازده شب بود که پرهام داخل خانه شد. با ندیدن الهه به سمت آشپزخانه رفت. سرش را زیر شیر آب گرفت و ناگهان صدایی از پشت سرش شنید: ـ کجا بودی؟ برگشت و الهه را دید: ـ هنوز نخوابیدی؟ بوی سیگار تندی مشام الهه را آزرده کرد. ـ دهنت چرا بوی سیگار می ده؟ ـ کی؟ من؟ من غلط بکنم دهنم بوی سیگار بده. ...
بروزرسانی در : ۹۹۵ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 32
فصل 21 در حال مرتب کردن تخت بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را از روی میز برداشت و جواب داد: ـ بله؟ ـ سلام آبجی! ـ سلام مهسا جان! خوبی؟ ـ مرسی. یه خبر خوب برات دارم. ـ چی؟ ـ عمه فرزانه اومده خونمون. تصویر مهربان عمه فرزانه مقابل چشمان الهه آمد و با ذوق گفت: ـ واقعاً؟! کی اومده؟ ـ دیشب. ماما...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 33
شام در محیط گرم و صمیمانهای صرف شد. الهه و مهسا ظرفها را آشپزخانه بردند و عمه فرزانه از الهه خواست پیش او برود. الهه به سوی او رفت و کنارش نشست. عمه فرزانه دست او را به گرمی فشرد و با محبت گفت: ـ از شوهرت راضی هستی؟ الهه لبخند زد. به پرهام که مشغول پیام دادن به یکی از دوستانش بود، نگریست و ...
بروزرسانی در : ۹۹۳ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 34
فصل 22 کلید را در قفل در چرخاند و قدم به خانه گذاشت. برای یک لحظه احساس کرد اشتباهی وارد خانه شده. هیچ چیز در جای خودش نبود. پیراهن و شلوار و کفش و جوراب پرهام در مبلهای مختلف پخش شده بودند. قابلمه و کاسه روی میز پذیرایی و یک دسته فیلم خارجی مقابل دستگاه دیویدی. جلوتر که رفت، مقدار زیادی آ...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 35
سیما و ثمین و نوشین از در باز آپارتمان داخل شدند. جمعه بود و با شوق و ذوق و نایلون خوراکی به دست، برای دیدن پرهام آمده بودند. پلههای دو طبقه را رد کرده و به طبقه سوم رسیدند. ناگهان با دیدن پرهام که معصومانه و در سرما، پشت در آلبالویی آپارتمان به خواب رفته بود، رنگ از رویشان پرید. سیما تو سر زنا...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 36
رابطه سیما و دخترهایش به قدری با الهه بد شده بود که دیگر به خانه الهه رفت و آمد نداشتند. مرتب با پرهام تماس میگرفتند و از او میخواستند به خانه پدریاش برود و تا میتوانستند از الهه بد میگفتند. ثمین میگفت: ـ نذار این دختره روت سوار شه، برای چی انقدر ازش میترسی؟ بهش اگه زیادی رو بدی...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 37
الهه با نگرانی به طرف تلفن رفت و برای بار هفتم شماره پرهام را گرفت. خاموش بود. زیر لب گفت: ـ کجاست؟ گوشی را که گذاشت تلفن زنگ خورد. تندی جواب داد: ـ بله؟ صدای آرام پرهام را شنید. ـ الهه! من کلانتریام. بدون اینکه بابام بفهمه سند ور دار بیار منو آزاد کن. چهره الهه در هم رفت: ـ کلانتری چ...
بروزرسانی در : ۹۸۹ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 38
از تاکسی که پیاده شدند، پرهام گفت: ـ من دارم میرم. ـ کجا؟ ـ قدم بزنم. ـ منم باهات میام. ـ میخوام تنها باشم. ـ باهات صحبت دارم. ـ بذارش یه وقت دیگه. پشتش را کرد و دست در جیب خواست برود که صدای الهه را شنید: ـ میتونستم بذارم بازداشتگاه بمونی. برگشت و به چهره جدی او نگاه کرد. الهه مق...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 39
فصل 25 الهه شگفت زده به صورت جدی پرهام زل زده بود: ـ میخوای بازیگر شی؟ ـ آره. حتی چند تا دفتر سینمائیام رفتم. فقط آقام اصلاً راضی نیست. میگه بری سراغ بازیگری از ارث محرومت میکنم. باهاش صحبت میکنی؟ ـ منم با پدرت موافقم. پرهام لبخندی شرورانه زد: ـ میترسی شوهرتو از دستت در بیارن؟ ...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 40
پرهام مادر و خواهرهایش را با الهه آشتی داد. صورتهای همه با لبخندهایی تظاهری پوشیده شده بود. آقا کریم که با حمایتهای نگین از الهه، کینهای از او بر دل نداشت، لبخند زنان او را تعارف به نشستن روی مبل کرد. الهه تشکر کرد و نشست. ثمین و نوشین از او فاصله گرفتند و سیما آشپزخانه رفت و خود را سرگرم غ...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
