لیست کلیه پارتهای رمان بازگشت عاشقانه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 96
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 1
فصل 1 پرهام بچه بغل کلید را در قفل در چرخاند و با احتیاط داخل خانه شد. دانیال را به اتاق برد و روی تخت خواباند. نگاهی به صورت معصوم او انداخت و انگار یاد کسی افتاده باشد، خم شد و صورت پسرک را بوسید. داخل اتاقش رفت. خسته بود از کار روزانه. خسته از یکنواختی از زندگی و خسته از.... چشمش به قاب عکس ر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 2
پرهام صورت دانیال را بوسید. سفارشاتی به او کرد و همراه سعید به محل کارشان رفتند. *** سعید در حال رانندگی میگفت: ـ آخه من به تو چی بگم؟ با پسرت چی از جون زندگی من و زنم میخواین؟ پرهام همانطور که به پشتی صندلی تکیه داده و چشمانش را بسته بود، گفت: ـ باز چی شده؟ ـ چی شده؟ فاجعه رخ داده... زنم ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 3
تندی حاضر شد. در خانه را بست و به دنبال خواهر و برادرش رفت. همانطور که در کوچه میدوید این سوأل هم به دنبالش بود: «چرا همیشه تو دنبال خواهر برادرتی؟» در دل جواب داد: «برای اینکه خواهر برادرم هستن، دوسشون دارم.» سوال دیگری به دنبالش آمد: «چرا کارایی که وظیفه مادرته تو انجام میدی؟ چرا تو ب...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 4
نوک بینی کوچک او را کشید و با خنده گفت: ـ نه تو که منو داری. مهسا ذوق کرد و گفت: ـ تو درستو بخون منم میرم برات غذا درست کنم. ـ چه غذایی عزیز دلم؟ ـ یه غذای مقوی. میخوام بیسکوئیتارو قاطی کنم تو شیر. انقدر خوشمزه میشه! الهه خندید و گفت: ـ دستت درد نکنه. ببینم چی کار میکنی. مهسا برخا...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 5
این میان الهه عزیز پدرش بود و منصور بارها در گوشش گفته بود که او را از دو فرزند دیگرش بیشتر دوست دارد و الهه با خنده گفته بود: «اگه میتونی جلوی اون دو تا وروجک این حرفو بگو.» با صدای مهسا از افکارش خارج شد: ـ سلام آجی. خم شد و بینی او را کشید. بچهگانه گفت: ـ چه طولی؟ ـ آجی! چرا انقدر دیر...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 6
ـ پرهام! این دختررو میشناسی؟ احسان گفت: ـ نشنیدی گفت دوستِ خواهرشه؟ پرهام با خنده گفت: ـ عاشقش شدی؟ احسان در حال دنده عوض کردن با نیشخندی گفت: ـ زیادی سنگین بود. پرهام با مشت به بازوی احسان زد: ـ دختر خوب به اون میگن نه کسایی که با من و توان. احسان اخمی کرد و گفت: ـ از کجا میدونی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 7
ـ پس از فردا من دیگه خونه شمام. آخ جون! دیگه ریخت اون پرهام لوس بیمعنی و ثمین و نوشین از خود راضی رو نمیبینم. الهه سرش را تکان داد و خندید. فصل 4 الهه و مادرش از در باز، وارد حیاط سیما خانم شدند. سیما خانم به مناسبت معافیت پرهام از سربازی مهمانی ترتیب داده بود. چند دیگ بزرگ بالای گاز بود و...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 8
سیما نگین را برای کمک صدا زد. نگین به مادرش نگاه کرد و گفت: ـ الان میام. رو به الهه گفت: ـ برم ببینم مامانم چی کار داره. الهه دست نگین را در دست گرفت: ـ منم میام کمک. هر دو در حالی که فکرشان درگیر معافیت پرهام از سربازی بود، به سمت سیما رفتند. فصل 5 پرهام بی خبر از جار و جنجال در خانه ت...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 9
ـ چی شده مگه الهه خانوم؟ الهه گفت: ـ با پسر همسایه دعوا کرده و کتکش زده. بهش میگم معذرت خواهی کنه، نمیکنه. پرهام به هومن نگاه کرد و گفت: ـ آره عمو جون! دوستتو زدی؟ هومن اخم کرد و گفت: ـ حقش بود. پرهام خندهای کرد و گفت: ـ پس اگه حقش بوده که معذرت خواهی لازم نیست. الهه متعجبانه گف...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 10
ـ وای الهه! بعضی اوقات واقعاً به این حرف زدنات حسودیم میشه. خیلی با اعتماد به نفس میگی. انقدر قدرتمند میگی که آدم حس میکنه واقعاً برات اتفاق میافته. ـ همه چیز بستگی به اعتقادت داره. من واقعاً از ته دل از خدا خواستم یه همچین زندگیای داشته باشم و بهشم ایمان دارم. ـ حالا بشین این حرفا رو...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 11
ـ بریم. *** الهه پشت در حوزه امتحانی ایستاد و به دخترانی که همسن و سالش بودند و آماده رفتن به داخل حیاط، نگاه کرد. سرش را به درخت تکیه داد و به نگین گفت: ـ تو برو. من منتظر میمونم. و ناخودآگاه در فکر پرهام فرو رفت... نمیدانست چهقدر گذشت که با صدای نگین به خود آمد: ـ الهه! وای! گند زدم. سوال...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 12
سرم درد میکرده اما براتون غذا درست کردم. تو داری بی انصافی میکنی... ـ مامان! چرا متوجه نمیشی؟ من دوست داشتم وقتی صبح بلند میشم که برم مدرسه کنارم باشی. منو ببوسی. با لبخند راهیم کنی. وقتی از مدرسه بر میگردم مثل دوستای دیگهم که مادراشون بوی غذا تو خونه راه میندازن منم بوی غذا حس کنم...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 13
ـ باز چی شده؟ ثمین اخم کرد و بی جواب اتاق را ترک کرد. نگین به طرف ثمین آمد: ـ چی شد؟ بازم دعوا کردی؟ چهقدر اون پسر بدبختو اذیت میکنی... دِ برو سر خونه زندگیت دیگه... پیر شدی... ثمین به سمت آشپزخانه رفت. یک بطری آب از یخچال برداشت و گفت: ـ نگین، اصلاً حوصلهَ تو ندارم. نگین دندانهای...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 14
ـ نه بابا. ما این قدرام سخت گیر نیستیم. به نظر من از این بلاهاام به سر ما نمیاد چون حساسیت به خرج نمیدیم اما ثمین که این همه به این موضوع حساسه به سرش اومده. الهه خندهاش گرفت و گفت: ـ راست میگی. اینم هست. چه خبرا از خودت؟ ـ هیچ خبر. حالا حالاها خبر از عروسی من نیست. نوشین هنوز ازدواج ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 15
ـ از مادرت بگیر. ـ مامان نمیده. پدر با خونسردی دراز کشید و چشمانش را بست: ـ دیگه من نمیدونم. نگین پوزخند زد: ـ نه به چهقدر میخوای بابا جون گفتنتون نه به این بی خیالی!! مادر اخم کرد: ـ بابات خستهَس، صبح تا شب دنبال یه لقمه نون میدوئه که شیکم من و تو رو سیر کنه. ـ دستش درد ن...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 16
تو خوانواده ما پرهام خان یه طرفه ما دخترام یه طرف. جالب اینجاست اون یکی خواهرامم فدایی پرهام خانن و از این تبعیض به هیچ وجه ناراحت نیستند. به من میگن زودرنج. نازک نارنجی... ـ نمیدونم چی بگم. ـ دوست دارم یه زن گیرش بیفته که انتقام منو ازش بگیره. حالشو جا بیاره. الهه خندید: ـ کدوم زن بدبختی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 17
پرهام لبخندی به همایون زد و آماده کشتی شد. سیما غُرغُرکنان از اتاق بیرون رفت و نوشین و نگین یک تشک بزرگ وسط هال انداختند. همایون دست شیرین را گرفت و به طرف خود کشید: ـ آهای! حق نداری طرف داداشتو بگیری... تو با منی! همه خندیدند و شیرین به پرهام چشمک زد که طرف اوست. در این هنگام زنگ در به صدا در ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 18
ـ حرفتو بزن. نگین اخم کرد و داد زد: ـ برای چی منو زدی؟ نوشین با آرامش گفت: ـ من معذرت می خوام. حرفتو بگو... جون به لبمون کردی. نگین ثمین را گوشهای هل داد و وسط آمد. با جدیت گفت: ـ نمی خواین پرهام ازدواج کنه؟ پرهام با پایش به زانوی نگین زد: ـ آهای! اینو باید اول از من میپرسیدی نه از هم...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 19
به صورتهای خندان جمع نگاه کرد و گفت: ـ اگه خوانوادش راضی نشن... خیلی بد میشه... دیگه من نمی تونم با الهه چشم تو چشم شم. سیما گفت: ـ وا... مگه قتل میکنی که روت نشه نگاش کنی؟ بعدم نگران نباش. هر موقع نگین از رضایت خودش و خوانوادش مطمئن شد ما میریم خواستگاری. فصل 11 ساعت دوازده ظهر بود ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان بازگشت عاشقانه - پارت 20
ـ می گم از سر لجبازی اون حرفارو میزدم. خیلی بچه خوبیه. الهه در فکر فرو رفت. از پرهام بدش نمیآمد. با اینکه نگین بارها از او بد گفته بود اما ته دلش نسبت به او احساس داشت. به نظرش میتوانست پس از ازدواج پرهام را در مسیری که دلش میخواهد بیاندازد. نگین که سکوت او را دید گفت: ـ راضی هستی؟ ـ چی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
