پارت هفتاد و سوم :



فصل47
شب بود و هوا تاریک. پرهام منتظر ایستاده و به خانه میثم و الهه نگاه می‌‌کرد. دقایقی گذشت تا الهه همراه میثم آمد. نگاهش مثل همیشه آرام و مهربان بود اما غمی عجیب در آن لانه کرده بود. آه! چه می‌‌دید؟ دانیال، پسر عزیزش در شانههای مردی که عنوان شوهرِ همسر سابق او را یدک می‌‌کشید و روزی برایش صمیمیترین و با معرفت ترین دوستش به شمار می‌‌رفت، نشسته و هرسه با لب‌‌هایی خندان ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    3

    میثم بیچاره بااون بیماری عالیه بانو

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم❤🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!