پارت هفتاد و دوم :

ساعت دو بعد از ظهر بود که پرهام پشت در خانه پدری‌‌اش ایستاده و زنگ را میفشرد. سیما در را باز کرد و با دیدن صورت تکیده و لاغر و رنگ پریده و افسرده پسرش چنان قلبش فشرده شد که به گریه افتاد. پسرش را تنگ در آغوش گرفت و گفت:
ـ پرهام جان! الهی من بمیرم و این‌‌طوری نبینمت. این چه سرو وضعیه پیدا کردی؟
ثمین و نوشین با شنیدن سر و صدا به حیاط دویدند. باورشان نمی‌‌شد برادر همیشه سرحال و پرانرژ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    پرهام بیفکر ازدواج کرد،بیفکر زندگی کرد وتا تونست عذابش داد،بیفکرتحقیرش کردوطلاقش داد،حالابیفکربه اسم اینکه مسخرش نکنن بازمیخواد باگرفتن دانیال زجرش بده باوجودی که میدونه خودش گناهکاره

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالیییی بود مرسییی مرضیه جونم 😍عزیزم پرهام چقدر ناراحت شده باشیدن این خبر🤕دلم براش سوخت دلم برای الهه میسوزه که قراره بچه اشو ازش بگیره چون الان کلی بهش عادت کرده😭💔

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    رنج و عذاب پرهام تازه شروع شده. کاملا به خودش اومده و فهمیده با زندگیش چی کار کرده. بعضی آدما هم تو زندگی اینطوری بزرگ می‌شن. در ازای از دست دادن چیزهایی که قدرشون رو ندونستن😑💕

    ۲ سال پیش
  • آمینا

    1

    منتظرم ببینم چه اتفاقی میفته.مرسی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون از همراهیتون🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!