لیست کلیه پارتهای رمان باتلاق : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 43
-
رمان باتلاق - پارت 21
به محض پیچیده شدن دستان گرم یاسین به دور کمرش، کمی بر خود لرزید و زیر لب با عشوه غر زد: - ترسیدم! یاسین خمار و خواب آلود، سرش را جایی میان کتف و گردن یغما فرو کرد و دم عمیقی گرفت و نفس ملتهبش را در گوش یغما پخش کرد: - صبحت بخیر جوجه. لبخندی زد و با شوق به دستان بزرگ و برنزه یاسین خیره شد. ا...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 22
*** در را به آرامی باز کرد و کفشهایش را بیحوصله از پا کند و داخل شد. اگر دست خودش بود بیشتر پیش یغما میماند اما نمیشد. به سمت آشپزخانه میرفت که نور کم سویی توجهاش را جلب کرد، مرضیه بود. روی مبل نشسته بود و طبق معمول با نور شمع قرآن میخواند و مثلا حواسش به یاسین نبود. یاسین همانطور که...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 23
از صبح که بیدار شده بود تنها به یک نقطه زل زده بود و اشک ریخته بود، خوب بود که یاسین پاپیچش نمیشد و دلیل نمیخواست، فقط اگر میرفت بهتر هم میشد. دلش نمیخواست توی این حال و روز جلوی چشم یاسین باشد. - برو یه دوش بگیرحالت بهتر بشه. بدون اینکه نگاهش را بگیرد از جایش بلند شد و بیتوجه به یاسین ر...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 24
*** اشکهایش را پاک کرد و از جایش بلند شد. به مجسمه خرد شدهاش نگاهی انداخت و به آشپزخانه رفت و جارو و خاکانداز را آورد. مشغول جمع کردن تکههای مجسمه بود که زنگ در زده شد. تکهها را توی سطل ریخت و به سمت درب خانه رفت. چادرش را بر سرش انداخت و به مجتبی سلام کرد. مجتبی نگاهی به چشمهای سرخ ش...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 25
یاسین که حالش بهتر بود و کمتر نوش کرده بود، حین کمک کردن به یغما برای بلند شدن، در مقابل اعتراضهای جمع، به حال و روز یغما اشاره کرد و به اتاقی در راهرو رفتند. یغما تکیهاش را از یاسین برداشت، یاسین را هل داد و خودش را کپ روی تخت انداخت. دستانش را زیر سرش قرار داد و با صدایی که انگار از ته چاه ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 26
- حالا انگار چی شده... اصلا خوب کردم تا بفهمن صاحاب داری! با دیدن نگاه جدی یاسین خودش را جمع و جور کرد و صاف نشست. گردن کج کرد و به این طرف و آن طرف رفتن یاسین نگاه دوخت، دلجویانه گفت: - باشه ببخشید... درستش میکنم. واست کرم پودر میزنم اصلا مشخص نمیشه. کتش را به تن کرد و حین مرتب کردن یقهاش...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 27
تمام حواس و نگاهش معطوف مرضیه بود و نفسش سوزان و متحرص از سینهاش خارج میشد. از حرص و خشم آنقدر بند کیفش را میان دستانش فشرد که انگشتانش به گزگز افتادند. موبایل را از کیف بیرون آورد و خیره به نام یاسینی ماند که توانسته بود یک روز و نیم از او بیخبر باشد. بزاق دهانش را فرو داد و نفسش را محکم ا...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 28
داشت در دل به خودش و این عشق لعنت میفرستاد. کاش یا صد در صد عاشق بود یا صد در صد متنفر، از این تلفیق عشق و نفرت دیگر به ستوه آمده بود. دست گرم یاسین که روی گونه سردش قرار گرفت از فکر بیرون آمد و به سمت یاسین برگشت. این بار نگاه یاسین هم جدی و ناراحت بود: - یه روز ازت بیخبر بودما، ببین چیکا...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 29
حیف که به خاطر درد قفسه سینهاش نمیتوانست به بغل دراز بکشد، وگرنه به آن جسم منفور پشت میکرد و راحت میخوابید. بغض دردآلود چسبیده به گلویش را به کمک آب دهانش پایین فرستاد و چشم بست. قطره اشکی داغ و سمج از گوشه چشمش راه گرفت و زیر لب نجوا کرد: - شب بخیر. *** با صدای باز و بسته شدن در کمد، هو...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 30
یغما شانهاش را آزاد کرد و حین برگشتن سمت حمام با صدایی لرزانی گفت: - من هیچکی نیستم... ولم کن. یاسین با حرص ضربهای نسبتا محکم به کمرش کوبید و غرید: - تقصیر منه که بهت رو دادم حالا واسه من گوه*خوری بکنی! به خاطر ضربه تنش به جلو پرت شد و درد عمیقی در قفسه سینهاش پیچید. دستش را به چهارچوب ...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 31
یاسین یکه خورده چشم تنگ کرد و به عنوان روی کاغذ خیره شد که یک آن اخمهایش درهم کشیده شدند. لبخند از روی لبان مرضیه پر کشید و لبش را محکم به دندان کشید و با تردید به یاسین خیره شد. نگاه یاسین به برگه کاغذ مات مانده بود، آب دهانش را فرو داد و با تأخیر نگاهش را به چهره دلواپس مرضیه داد. برگه را ب...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 32
*** همراه هم از ماشین پیاده شدند و به سمت هایپر رفتند. لبخند از روی لبان مرضیه کنار نمیرفت و راه و بی راه میخندید و ابراز شادی میکرد و بر خلاف او یاسین زیادی پکر و بیحوصله بود. بعد خرید یک سری وسایل، نگاه مرضیه به قسمت وسایل بچه کشیده شد و با شوق سمت یاسین چرخید و گفت: - یاسین میشه بریم ...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 33
یاسین تا دهان باز کرد جواب بدهد نگاهش به دکور تولدش افتاد و همان لحظه یغما زیر لب نجوا کرد: - تولدت مبارک یاسینم. نگاهش را به چشمان مخمور یغما داد و از ته دل لبخند زد: - آخ یغما امشب تولدم بوده؟ پاک یادم رفته بود دختر. یغما کنترل استریو را برداشت و موزیکی پلی کرد و به یاسین نزدیک شد. - بیا ب...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 34
مجتبی آن روز یغما را سوار ماشین کرد و به کافهای رفتند تا صحبت کنند. بعد از شنیدن ماجرا دستی به ریش بزیاش کشید و عینکش را روی چشمش تنظیم کرد و گفت: - اگه الان بری و بگی من یه زمانی دوست دختر یاسین بودم و این داستانها که بهت میخندن دختر خوب... الانم که یاسین چیزی از خودش نداره. باید صبر کنی و...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 35
*** کباب ماهیتابهایها را پشت و رو کرد و کمی نمک روی گوجههایی که گذاشته بود در روغن سرخ شوند و آب بیاندازند ریخت و از گاز فاصله گرفت. یاسین تماس گرفت، گفته بود میخواهد حرفهایی بزنند و او برای ناهار دعوتش کرده بود. به حمام رفت، زیر هجوم آب ایستاد و سرش را بالا گرفت، قطرات پر فشار آب صورتش ...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 36
*** مردمان در تب و تاب شب عیدند ولی، مثل هر سال گذشته به تو مشغولم من! - سمنو آی سمنو ، مال پای هفت سین سمنو. نگاهش را از سنگ فرش زیر پایش گرفت و به پسری داد که لباس عمو نوروز به تن کرده و صورتش را کاملا آماتور سیاه رنگ کرده بود. - آبجی ماهی گلی نمیخوای؟ سمنو، ماهی گلی، سبزه عید، بیا بخر که ...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 37
مرضیه جعبه کیک را روی کانتر گذاشت و کنار یاسین ایستاد. - یغما جان، ایشون یاسین همسرم. نگاه هاج و واج یاسین از نیمرخ مرضیه گرفته شد و با اخم با یغما نگریست. نگاه موشکافانه یغما جز جز صورت یاسین را میکاوید و در دلش به این قیافه عاجز و زار قاه قاه میخندید. یاسین که نگاهش را روی خود میدید صدا...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 38
- یه چیزی بگم بهم نمیخندی؟ چشم باز کرد و به طرف مجتبی سر کج کرد. نگاهش را چشمهای یغما گرفت و سرش را پایین انداخت: - راستش رو بخوای دیگه خسته شدم، آخرین تلاشمم میکنم که یه روز شرمنده قلبم نباشم ولی اگه نشد، برای همیشه این عشق نافرجام رو میبوسم و میزارم کنار... هیچی از زندگی نفهمیدیم، هیچی. ...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 39
با قدمهای سست و لرزان به سمت جعبه رفت و داخلش را وارسی کرد. با دستانی رعشه زده برگههایی که داخلش بود را بیرون کشید، دیدن برگه صیغه نامه با نامهای یاسین و یغما اشک به چشمهایش آورد. نگاهش را از برگه گرفت و به گردنبد داخل جعبه داد، حالا معنای آن را میفهمید، آن دو "Y" انگلیسی درهم تنیده! با ...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان باتلاق - پارت 40
با یاسین دست داد و گفت: - استراحت میکردی. بیتاب دستی در موهایش کشید و گفت: - حالش چطوره؟ نمیتوانست فعلا واکنشی نشان دهد، باید بیطرف و چراغ خاموش رفتار میکرد، وگرنه خیلی دلش میخواست مشتی پدر و مادردار حواله صورت خوش فرم یاسین کند. - بد نیست، دیگه کم کم میخواستیم بریم. - بگو بره خونه خ...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
