پارت سی :

یغما شانه‌اش را آزاد کرد و حین برگشتن سمت حمام با صدایی لرزانی گفت:
- من هیچکی نیستم... ولم کن.
یاسین با حرص ضربه‌ای نسبتا محکم به کمرش کوبید و غرید:
- تقصیر منه که بهت رو دادم حالا واسه من گوه‌‌*خوری بکنی!
به خاطر ضربه تنش به جلو پرت شد و درد عمیقی در قفسه سینه‌اش پیچید.
دستش را به چهارچوب آلومینیومی در حمام بند کرد و از درد رو به جلو خم شد:
- آخ... خدا لعنتت کنه یاسین.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    وااای چ سخته خدا ب مرضیه صبر بده .رمانت عالیه خسته نباشی

    ۳ سال پیش
کپی شد!