باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی :
یغما شانهاش را آزاد کرد و حین برگشتن سمت حمام با صدایی لرزانی گفت:
- من هیچکی نیستم... ولم کن.
یاسین با حرص ضربهای نسبتا محکم به کمرش کوبید و غرید:
- تقصیر منه که بهت رو دادم حالا واسه من گوه*خوری بکنی!
به خاطر ضربه تنش به جلو پرت شد و درد عمیقی در قفسه سینهاش پیچید.
دستش را به چهارچوب آلومینیومی در حمام بند کرد و از درد رو به جلو خم شد:
- آخ... خدا لعنتت کنه یاسین.
هانا
00وااای چ سخته خدا ب مرضیه صبر بده .رمانت عالیه خسته نباشی