باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت بیست و هفتم :
تمام حواس و نگاهش معطوف مرضیه بود و نفسش سوزان و متحرص از سینهاش خارج میشد.
از حرص و خشم آنقدر بند کیفش را میان دستانش فشرد که انگشتانش به گزگز افتادند.
موبایل را از کیف بیرون آورد و خیره به نام یاسینی ماند که توانسته بود یک روز و نیم از او بیخبر باشد.
بزاق دهانش را فرو داد و نفسش را محکم از بینی بیرون فرستاد.
تا متوجه شد که مرضیه به سمتش میآید خودش را جمع و جور کرد و لب
صوفیا
00سلام دوست عزیز رمان زیبایی و من خیلی دوسش دارم