باتلاق به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت سی و چهارم :
مجتبی آن روز یغما را سوار ماشین کرد و به کافهای رفتند تا صحبت کنند.
بعد از شنیدن ماجرا دستی به ریش بزیاش کشید و عینکش را روی چشمش تنظیم کرد و گفت:
- اگه الان بری و بگی من یه زمانی دوست دختر یاسین بودم و این داستانها که بهت میخندن دختر خوب... الانم که یاسین چیزی از خودش نداره. باید صبر کنی و با فکر جلو بریم.
قرار بر این شد که یغما و یلدا مدتی را در ترکیه سپری کنند تا مجتبی خبرشا
هانا
00این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
عالی عزیزم .توصیفت از عشق و دوس داشتم .دلم هم برا مرضیه میسوزه هم یغما بعضی مردا چ راحت از احساسات زنها میگذرن دلشون و میشکنن