پارت سی و چهارم :

مجتبی آن روز یغما را سوار ماشین کرد و به کافه‌ای رفتند تا صحبت کنند.
بعد از شنیدن ماجرا دستی به ریش بزی‌اش کشید و عینکش را روی چشمش تنظیم کرد و گفت:
- اگه الان بری و بگی من یه زمانی دوست دختر یاسین بودم و این داستان‌ها که بهت می‌خندن دختر خوب... الانم که یاسین چیزی از خودش نداره. باید صبر کنی و با فکر جلو بریم.
قرار بر این شد که یغما و یلدا مدتی را در ترکیه سپری کنند تا مجتبی خبرشا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    00

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.